تبليغاتX
ღ کلبه ی خانوم کوچولو ღ
درس اول:جلسه ی محاکمه ی عشق! 

 

"هوالمحبوب"

 

جلسه محاكمه عشق بود...
و قاضي عقل...
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود...
يعني فراموشي...
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت...
ولي همه اعضا با او مخالف بودند...
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق...
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن او را داشتي؟!...
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي؟!...
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد!...
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟!...
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند...
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند...
عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بيزارند...
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده...
چرا هنوز از او حمايت ميكني ؟!...
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود...
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار مي كند...
و فقط با "عشق" ميتوانم يك "قلب واقعي" باشم...
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...

 

* * * * * * * * * *

پیوست۱: امیدوارم که از اولین جلسه رسمی کلاسمون خوشتون اومده باشه...

پیوست۲: به امید خدا و به شرط حیات هر پنجشنبه یا جمعه کلاس داریم...

پیوست۳: از همه ی دوستای گل و مهربونی که تو کلاسمون ثبت نام کردن بی نهایت ممنونم...امیدوارم بتونیم در کنار هم لحظه های خوبی رو تجربه کنیم...

پیوست۴: لازم می دونم که از آقا سهیل یه تشکر مخصوص داشته باشم...به خاطر اینکه منو تو اداره ی مدرسه تنها نذاشتن و مرتب سر زدن و حاضر غایب کردن...

و در آخر:

برای یکی از عزیزانم مشکل جسمی پیش اومده...ازتون بی نهایت التماس دعا دارم...

 

**********

در پناه خدا

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرپنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت16:25
واقعاً چی می شد اگه........ 
 

 

"هوالمحبوب"

 

 

چی می شد اگه خدا امروز خدا وقت نداشت به ما برکت بده ، چون دیروز ما وقت نکردیم از اون تشکر کنیم ...

چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما رو هدایت نمی کرد ، چون امروز اطاعتش نکردیم ...

چی می شد اگه امروز خدا همراه ما نبود ، چون امروز قادر به درکش نبودیم ...

چی می شد دیگه هرگز شکوفا شدن گلی رو نمی دیدیم ، چون وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم ...

چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش رو از ما دریغ می کرد ، چون ما محبتمون رو از دیگران دریغ کردیم ...

چی می شد اگه خدا فردا کتاب مقدسش رو از ما می گرفت ، چون امروز فرصت نکردیم اون رو بخونیم ...

چی می شد اگه خدا در خونش رو می بست ، چون ما در قلبهای خودمون رو بستیم ...

چی می شد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمی داد ، چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم ...

چی می شد اگه خدا خواسته هامون رو بی پاسخ می گذاشت ، چون فراموشش کردیم ...

و چی می شد اگه ......

و چی می شه اگه ما از این مطالب به سادگی بگذریم؟!

 

* * * * * * * * * *

۱۷ ربیع الاول ، خجسته میلاد پیامبر رحمت ، حضرت محمد (ص)  و امام جعفر صادق (ع) را تبریک می گویم.

* * * * * * * * * *

محل تشکیل کلاس

 

پیوست۱: تا حالا تو کلبه م پیوست نداشتم ... که حالا پیوست دار هم شدم ...

پیوست۲: اگه یادتون باشه تو پست قبلی قرار شد ه که:

"در مجالی که برایم باقی است ... باز همراه شما مدرسه ای می سازیم"

تو این مدرسه ی ما چند نفری ثبت نام کردن ... از جمله: آقا سهیل و جقله خانوم(بهار کوچولو) ،حافظ بزرگوار، بزرگ عزیز، و امین آقا(به شکوه عشق) ...

دوستانی که می خوان تو مدرسه ی ما ثبت نام کنن عجله کنن که کلاس پر نشه ...

پیوست۳: مدرسه ی ما فقط یه روز در هفته کلاس تشکیل میده و یه هفته برای مرور درس فرصت میده ... امتحان و این حرفها هم تو کارش نیست ... برای اطلاعات بیشتر به پست قبلی رجوع کنین ...

پیوست ۴: همراهی شما عزیزان (مثل همیشه) باعث میشه که مدرسه ای که تو کلبه ی خانوم کوچولو ساختیم روزبه روز پربارتر بشه ...

به امید اون روز ...

پیوست۵: همین الان ... یعنی پنجشنبه شب متوجه شدم که داداش ممد برای یه سفرکاری تا اواسط تابستون یا اواخرش ما رو تنها میذارن ... از همین جا میگم که هم من وهم دوستای بلاگفایی دلمون براتون تنگ میشه وامیدواریم که با موفقیت برگردین ... جای نوشته ها و خاطره ها و خود شما خالی ... خیالتون هم راحت ... هوای سلطان بانوی گل رو داریم ...

و در آخر ...

 

*** خالق عشق نگهدارشما ***

 

 

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرپنجشنبه 24 فروردین1385 ساعت18:21
مدرسه ی عشق! 

 

 

"هوالمحبوب"

 

 

در مجالی که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده

مهر تدریس کنند

و بگویند خدا

خالق زیبایی ...

و سراینده ی عشق ...

آفریننده ی ماست

مهربانیست که ما را به

نکویی ...

دانایی ...

زیبایی ...

و به خود می خواند

جنتی دارد نزدیک ، زیبا و بزرگ

دوزخی دارد - به گمانم -

کوچک و بعید

در پی سودا نیست

که ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بیرون از دایره ی رحمت اوست

در مجالب که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که خرد را با عشق ...

علم را با احساس ...

و ریاضی را با شعر ...

دین را با عرفان ...

همه را با تشویق تدریس کنند

لای انگشت کسی

قلمی نگذارند

و نخوانند کسی را حیوان!

و نگویند کسی را کودن!

و معلم هر روز

روح را حاضر و غایب بکند

و به جز ایمانش

هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند

مغزها پر نشود چون انبار

قلب ها خالی نشود از احساس ...

درس هایی بدهند

که به جای مغز،دل ها را تسخیر کند

از کتاب تاریخ

جنگ را بردارند

در کلاس انشا

هرکسی حرف دلش را بزند

غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند

تا کسی بعد از این

باز همواره نگوید،هرگز ...

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاییز تعلیم دهند ...

قطره را در باران ...

موج را در ساحل ...

زندگی را در رفتن و برگشتن از کوه ...

و عبادت را در خدمت خلق ...

کار را در کندو ...

و طبیعت را در جنگل سبز ...

مشق شب این باشد

که شبی چندین بار

همه تکرار کنیم

عدل ...

آزادی ...

قانون ...

شادی ...

امتحانی بشود

که بسنجد ما را

تا بفهمند چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ایم

در مجالی که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که در آن آخر وقت

به زبانی ساده

شعر تدریس کنند

و بگوییند که تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما .....

 

* * * * * * * * * *

۹ ربیع الاول ، سالروز آغاز امامت و ولایت امام عصر ، حضرت مهدی (عج) و

۱۰ ربیع الاول ، سالروز پیوند زوج بی همتای هستی ، حظرت محمد (ص) و حضرت خدیجه (س)

را تبریک می گویم.

* * * * * * * * * *

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرشنبه 19 فروردین1385 ساعت2:41
سرآغاز! 

 

 

"هوالمحبوب"

 

 

 

سلام ... سلام ... سلام ...

یه سلام بهاری ... یه سلام پر از انرژی ... و یه سلام پر از مهربونی ... به همه ی خواهرای گل و مهربونم و داداشیای خوبم ...

به کلبه ی جدید خانوم کوچولو خوش اومدین ... امیدوارم که باز هم در کنار هم لحظه های پر خاطره ای رو تجربه کنیم .

 

گرچه یکم دیر شده ... ولی ...

 

 

 

" سال نو مبارک "

 

امیدوارم که سال خوبی رو آغاز کرده باشین و به تمام آرزوهای قشنگتون برسین .

 

 

 

دوباره برگشتم ...

با یه دنیا حرف ... با کلی انرژی ... و با کلی شرمندگی ...

شرمنده از لطف و محبت همتون ... شرمنده از اینکه حتی نتونستم گوشه ای از محبت هاتون رو جبران کنم .

دیگه به بزرگی خودتون این خانوم کوچولو رو ببخشین.

 

نمی خوام همین اول کاری زیاد سرتون رو درد بیارم و با یک شعر زیبا از " پابلو نرودا (نویسنده شیلیایی) " شما رو تا مطلب بعد به خدا می سپارم...

 

 

 

* * * * * * * * * *

 

 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد ...

اگر سفر نکنیم ...

اگر مطالعه نکنیم ...

اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم ...

اگر به خودمان بها ندهیم ...

 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد ...

هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم ...

هنگامی که دست یاری دیگران را رد کنیم ...

 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد ...

اگر بنده ی عادتهای خویش شویم ...

و هر روز یک مسیر را بپیماییم ...

اگر دچار روزمرگی شویم ...

اگر تغییری در رنگ لباس خود ندهیم ...

یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم ...

 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد ...

اگر احساسات خود را ابراز نکنیم ...

همان احساسات سرکشی که ...

موجب درخشش چشمان ما می شود ...

و دل را به تپش در می آورد ...

 

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد ...

اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم ، هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم ...

اگر حاشیه امنیت خود را برای آرزویی نامطمئن به خطر نیاندازیم ...

اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم ...

اگر به خودمان اجازه ندهیم ...

برای یک بار هم که شده ...

از نصیحتی عاقلانه بگریزیم ...

 

بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم .....

بیایید امروز خطر کنیم .....

همین امروز کاری بکنیم .....

اجازه ندهیم دچار مرگ تدریجی بشویم .....

شاد بودن را فراموش نکنیم .....

 

 

 

* * * * * * * * * * *

"در پناه حق"

* * * * * * * * * * *

 

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرجمعه 11 فروردین1385 ساعت0:38