تبليغاتX
ღ کلبه ی خانوم کوچولو ღ
آش نخورده و دهن سوخته ... 
 

 

" هوالمحبوب "

 

 

حساب کار ما شده : " آش نخورده و دهن سوخته ... "

یک سال و نیم پیش یه امتحان قالی بافی دادیم اونم تو یه جای معتبر زیر نظر وزارت کار و امور اجتماعی  ...

حالا که بی صبرانه منتظر گرفتم مدرک هستیم ، اونم مدرکی که بالاترین نمره رو تو کل دوره گرفتیم هم عملی و هم تئوری نمره ی 98 از 100... زنگ زدن میگن :

خانوم ...... به علت اینکه در جریان امتحانات تقلب صورت گرفته  ... مجدد قراره امتحانی به عمل بیاد ... لطف کنین و تشریف بیارین  برای شرکت در امتحانات ... و این مقدار ( X تومان ) هم همراهتون باشه برای هزینه ها (  تقریباً دو برابر پارسال )

حالا فهمیدین چرا میگم همیاری و مهربانی و کمک به دوستان دیگر به ما نیامده.  ..

چون تلقب نکرده وضعمون اینه وای به روزی که تقلب کنیم ...

یکی نیست بگه نمی فهمین آدما ...

چه دانشجو و چه محصل الان درگیر امتحانات هستن ؟!

یه گندی زدین  ... حالا ما باید تاوان بدیم   ... اونم این موقع سال ؟!!! 

---

رفتم ساختمون مرکزی پیام نور برای گرفتن کارت موقت!! دانشجویی ...

بماند که نزدیک 5-6 بار این پله ها رو بالا پایی رفتم تا بالاخره بهم گفتن کجا باید برم  ...

حالا که اتاق مورد نظر رو پیدا کردم...

می بینم که داش مشتی سیبیل کلفت وایساده که کار ما رو انجام بده  ...چند نفری هم منتظر بودن  ...

هرچی صبر کردیم دیدیم نــــه...این آق داداش به روی مبارک نمیاره که یه ملتی الافه(علافه ؟!) یه مهر و یه برچسبه روشن...

گلومو صاف کردمو و رفتم جلو ...

گفتم: آقا ما تا کی باید ممنتظر بمونیم؟!

گفت : میبینی که کار دارم ... دنبال نامه ی این آقا میگردم .. باید صبر کنی...

ما هم چند دقیقه صبر رو چاشنی کارمون کردیم...ولی یه نیم ساعتی گذشت...

دوباره رفتم گفتم:

آقا یه مهر زدن مگه چقدر طول میکشه که اینهمه آدم رو معطل خودتون کردین  ...

میگه :  خب هر کی مثل تو میاد همینو میگه ... می دونی از صبح تا حالا 50 تا مهر زدم...

گفتم : به من چه که چند تا زدین ... اومدین اینجا که کار مردمو راه بندازین ... نه اینکه به خاطر کاری که 10 ثانیه طول میکشه ما رو نیم ساعت معطل کنین... به من چه که از صبح چند نفر اومدن و شما تا عصر باید به چند نفر جواب بدین ...

گفت : همینی که هست...

منم گفتم :  یعنی چی آقا ؟!...

شما که یه کار کوچیک و بی ارزش تو این مملکت داری اینجوری برخورد میکنی ... بعد ما توقع داریم کله گنده هاش به مردم برسن ؟!

گفت : من چه می دونم ... مهر می خوای باید واستی...

در اینجا بود که همه ی دوستان به حمایت از من اومدن جلو و منو همراهی کردن...

گفتم : اگه همون موقع که ما 3 نفر بودیم کارمونو انجام داده بودین الان 15-20 نفر اینجا علاف( الاف ؟!) نبودن...انگار خوشتون میاد هم ملتو سر کار بذارین و هم کار خودتونو زیاد کنین...و الی آخر ......

این آقا دید از پس زبون ما بر نمیاد  ...

به اون آقا که منتظر نامه اش بود گفت: آقا ما که اینو پیدا نکردیم ... فردا باز بیا .. مسئولشم هست با اون بگردین...

بعد رو به ما کرد و گفت : خب کاغذاتونو بیارین که مهر بزنم ...

 

* * * * * * * * * *

 

پیوست1 :هیچ وقت دلم نمی خواد و نمی خواسته که نسبت به کارایی که دوروبرم صورت میگیره اعتراضی کنم ... چون معتقدم که شاید منم اگه جای اونا بودم رفتار بدتری میکردم...

ولی یه وقتا کوچکترین بی فکری ها جیگر آدمو آتیش میزنه ...

پیوست2: نمی دونم چرا این مطلب ها رو نوشتم...ولی انگاری دلم خیلی پر بود...دق دلیمو اینجا خالی کردم ...مشت نمونه ی خرواره ... خدا به دادمون برسه واسه کارای بزرگتر  ...

 پیوست۳: عشق ورزیدن را فقط با عشق ورزیدن می توان آموخت...

به خدا معجزه خواهد کرد ... یک دل پر احساس  ، یک لب پر لبخند  ...

 پیوست۴:

در آغاز جهان آبی نبود ...

تو در آن نگریستی و آسمان ...

ابرش را بارانید ...

و دریا..

طوفانش آرمید ...

چشمانت را از من مگیر ...

تا اندوهم را بگریم ...

 

* * * * * * * * * *

در پناه حق

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدردوشنبه 25 دی1385 ساعت10:49
اندر احوالات اولین روز امتحان ... 
 

 


" هوالمحبوب "

 

 

اندر احوالات اولین روز امتحان باید عرض کنیم که ...
شب قبل از امتحان را تا پاسی بیدار بودیم (ساعت 2) و صبح راس ساعت 6 با شنیدن صدای گوشی از خواب ناز بیدار شدیم  ... جد و آباد را نام بردیم و سلام و عرض ادبی به پیشگاهشان داشتیم  و  شروع کردیم به درس خواندن تا ساعت 8 صبح...
صبحانه ای تناول نمودیم   و ساعت 8:30 صبح به آجانس (آژانس) تماس گرفتیم که با آرامش کامل راس ساعت 9 سر جلسه حاضر شویم  ...
از آنجا که همیشه در این مواقع شانس بصورت زیادی ما یار بودندی ... راننده ی مهربان راه را اشتباه رفتندی  ... واز آنجا که ما نیز بسیار کفری بودیم و عصبی هر آنچه دق دلی داشتیم سر او خراب کردیم  ...
آخر یکی نیست بگوید مرد مومن ساعت 5 دقیقه به 9 است و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ... راه را بلد نبودی میگفتی...مرتیکه (ببخشید راننده ی مهربان ) به ما میگوید:
خانوم شما راه را بلد نیستی بگو ...
ما میگوییم :  شما به بلد بودن یا نبودن ما چکار داری؟! ... راننده ای و وظیفه ات ایجاب میکند که راه را بلد باشی، بلد نیستی یا نیا و یا از روی نقشه برو...
اون نیز همچنان مشغول نق زدن بود که خانوم شما مگر نیامدی تا به حال ؟! خب باید بلد باشی...
گفتم به تو چه که من بلد هستم یا نه تو راننده ای باید بلد باشی ...
آخر سر راننده ی مهربان آدرس را پرسیده و با سرعت زیاد شروع کرده به حرکت ...
مدام در طول مسیر به ما نق میزد که خانوم جان ما به خاطر شما این چنین با سرعت می رویم ولی اگر شما راه را بلد بودید این مشکل پیش نمی آمد و مدام این صحبت را عین نوار تکرار میکرد...
ما نیز آن روی سگمان به شدت بالا آمد و گفتیم:
( با داد بخوانید ) آقا ما امتحان داریم .. دیرمان شده ... به اندازه ی کافی اعصاب و روانمان خورد شده است   ... شما دیگر بس کنید  ...
گفت چشم خانوم ولی شما که راه را بلد نیستید می گفتید و ما به شما اعتماد کردبم که راه را بلدید  و می دانید ، ما نمی دانستیم شما بلد نیسید ، کاش می گفتید بلد نیستید و.......( تکرار تمام حرف های گذشته ) و مدام زیر لب حرف میزد که ما فقط صدای زمزمه و غر می شنیدیم...
ما نیز دیگر کارمان از روس سگ گذشت و به روی تمام حیوانات عزیز رسید ...
و با صدای ما فوق هر صدایی گفتیم...
  آقــــــــــــــــــــــــا بس کن دیگر ....
آنچنان صدای ما بلند بود که خود نیز ترسیدیم  و راننده ی مهربان نیز تا چند ثانیه دچار شوک شده بود   ...
تا به دانشگاه رسیدیم طرف لال بود  ...
ما نیز هم از کار خود پشیمان بودیم  و هم زیر لب صلوات می فرستادیم که ای خــــــــدا کاری کن که به موقع برسیم و نیز ما را ببخش که اینچنین برخورد کردیم  ....
راس ساعت 9 رسیدیم  ...
راننده ی مهربان که داشت از شدت کم صحبتی منفجر می شد فرمود  ...
خواهر من ما نمی خواهیم مسافر از دستمان آزرده شود   ...ما را ببخشید  ...
ما نیز مرام کش شدیم و گفتیم شما نیز ببخشید که ما عصبی شدیم  ....

حال که به دانشگاه رسیدیم ... می بینیم پرنده پر نمی زند   ... ما نیز خانومی و وقار را کنار گذاشته  و مثل باد در حیاط دانشگاه می دویدیم ...
حال که رسیدیم میگویند برو به طبقه سوم  ...
ما نیز با همان سرعت باد پله ها را می دویدیم وقتی به مقصد رسیدیم پاهایمان از شدت ضعف سست شده بود  ...ما را به انتهای سال هدایت کردند و برگه و پاسخنامه را دادند  ...
 حال مشکلی دیگر پیش آمده بود ... به علت دویدن ما هوای زیادی داخل ریه های نازنینمان شده بود و حال که نشستیم و برگه را با حیرت می نگریم سرفه امانمان را بریده  ... با خود گفتیم که الان است که دوستانمان فحشمان دهند ولی دیدیم نه همه ی دوستان مذکر و مونثمان با مهربانی تمام مشغول به همفکری هستند  و هر لحظه این همفکری و مهربانی افزون تر می شود  ...
در این میان دوست مذکری به ما گیر داده بود  که ... 16 ... 28 ... و هر چند لحظه یک شماره می داد که ما جوابش را بدهیم  ... ما هم از آنجا که وجدان پاکی داریم گفتیم در خماری بمان برادر که ما به تو جوابی بدهیم   و آخر بلند شدیم و زودتر از وقت قانونی با اینکه دیر رسیده بودیم برگه را دادیم  ...

بعد از امتحان خود را مهمان بوفه دانشگاه کردیم و چایی دبشی به رگ زدیم  و بعد هم به جایی با صفا رفتیم  و دلی از عزا در آوردیم و خاطره ی عصبیت صبح به کل از یادمان رفت و تا ظهر روزی عالی و بی نظیر  را گذراندیم  ...

 

 

* * * * * * * * * *


پیوست 1: نیاز داریم که خداوند را پیدا کنیم و او در قیل و قال و بی قراری پیدا نمی شود ، خداوند دوست سکوت است...
نگاه کن که چگونه طبیعت ، درختان ، علف ها و گلها در سکوت می رویند...
به ستارگان و ماه و خورشید نگاه کن که چگونه در سکوت در حرکتند ...
برای لمس روح و روانمان به " سکوت " احتاج داریم ...

پیوست 2: امیدوارم که همه ی دوستان دانشجومون امتحاناشون رو به خوبی پشت سر بذارن  ...
جون من شما زودتر از خونه برین بیرون که مثل خانوم کوچولو احیاناً دچار چنین مشکلی نشین  ...

به پشنهاد داداش ممد : برای کنکوریهای عزیز هم آرزوی موفقیت و سلامتی داریم ..و امیدوارم که سال دیگه این موقع همشون به جرگه ی دانشجوها پیوسته باشن...

پیوست 3: اگر کمی کمرنگ شدم ، منو به بزرگی خودتون ببخشین ... دعا کنین که امتحانامو به خوبی پشت سر بزارم و بعد مجدد در خدمتون هستم...
مدتیه که از کلاسای مدرسه ی عشقمون دور افتادیم ولی انشالله به زودی کلاسمون مجدد شروع میشه...

پیوست 4:
ویرانه ، نه آن است که جمشید بنا کرد...
ویرانه ،نه آن است که فرهاد فرو ریخت...
ویرانه ، " دل " ماست که با هر " نگه " تو...
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت...

 

* * * * * * * * * *

در پناه خدا

 

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرپنجشنبه 21 دی1385 ساعت23:54
عید غدیر و عیدی ... 

 

 

" هوالمحبوب "

 

 

" الحَمدُللهِ الَّذی جَعَلَنا مِنَ المُتِمَسِّکین بِوِلایَة عَلی بنِ ابیطالِب " 

 

علی (ع) ... اکمَلتُ لَکُم دینُکُم
علی (ع) ... یُقیمونَ الصَلوة
علی (ع) ... یُوتونَ الزَکاة
علی (ع) ... مصداق اتم " هم راکِعون " است ...

 

 

۱۸ ذی الحجه ، عید ابلاغ رسالت ، عید ولایت ، عید سعید غدیر خم ، به شما دوستان و عزیزان تبریک و تهنیت عرض می کنم.

 


* * * * * * * * * *

 

همیشه با فرارسیدن عید غدیر، عید سادات ، شادی و نشاط عجیبی دارم ...
بیشتر از هر زمانی به سادات بودنم افتخار می کنم  ... عیدی که با نام عید سادات همیشه ازش یاد میشه ... وخدا رو بیشتر از پیش شاکرم که این لقب رو در کنار اسمم یدک می کشم  ... واز خدا میخوام که لیاقت داشتن این صفت رو داشته باشم  ...
خب عید سادات هست و به رسم اینکه سادات عیدی میده من هم تصمیم گرفتم عیدی ناقابلی رو تقدیم شما کنم  ...
این عیدی بر میگرده به بازی وبلاگی که چند وقت پیش حسابی جو وب ها رو عوض کرده بود...گرچه دیگه الان گذشته ولی چون من از طرف تینای گلم  و آقا سهیل  دعوت شده بودم و قول هم دادم ، این مطلب رو به عنوان عیدی تقدیم شما میکنم...

راستش من کلی فکر کردم و واقعاً به این نتیجه رسیدم که من چه دختر خوبی بودم .. مطالب بعضی از دوستان رو که می خوندم واقعاً از حیرت زیاد چشمام و دهنم هر لحظه بازتر میشد ...
اوج شیطنت کودکی های خانوم کوچولو خلاصه میشد در :

- در سن 10 سالی از فرط عصبانیت رادیو و ضبط نازنین برادرم رو از فاصله ی 1 و نیم متری پرت کردم زمین  و تنها چیزی که ازش باقی مونده بود چند تا دکمه بود  ...

- در سن 9 سالگی تلفن خونه رو که به تازگی خریداری شده بود با کمال پوررویی زدم به برق  و تا کنون کسی بو نبرده که چرا به طرز ناگهانی این تلفن سوخت  ... و فحش و نفرین دنبال سر سازندگان آلمانیش هست  ...

- چیزی که من بهش معروف هستم اینه که تا سن 5 سالگی صبحانه ی من نون بربری تیلیت شده در چای شیرین بوده   و تازه در سالهای بعد من با خوردنی به نام" پنیر" آشنا شدم   ... گرچه همیشه میدیدمش ولی در فرهنگ لغت من معنای ماده ی خوردنی نداشت ... بعدش که به رسمیت شناختم ، فقط" پنیر دانمارکی " ... البته الان باید گفت " گل محمدی "    ...

- به شدت عاشق دست پخت مامان هستم  و غذای مخصوصش " قرمه سبزی "  که حتی اگه یک ماه هم هر روز بخورم ، باز هم برام لذت بخشه ...

- آشپزی و شیرینی پزیم به گفته ی دیگران خیلی خوبه و به عنوان دختر هنرمند فامیل معروف هستم ... ( من نمیگما ، اونا میگن   ) ...

- خدا نیاره اون روزی که رگ غیرت سیدیم باد کنه ، اون وقته که از اون دختر معصوم و آرووم همیشگی هیچ اثری نیست  ... ( مامان که یکبار عصبانیت منو دیدن ، در تمام مدت خدا رو شکر میکردن که تا حالا ندیدن و از خدا میخواستن که دیگه هم نبینن  ) ...

خب ...
قرار بوده که 5 تا باشه ولی من 7 تا گفتم ...
باقی صحبتا باشه برای بعد  ...

 

 

* * * * * * * * * *


پیوست۱ : خدا قبول کنه نایب الزیاره ی همه ی دوستان بودم و هر دفعه که حرم مشرف شدیم به یاد همه ی دوستان وبلاگی بودم ... واقعاً هر بار که از مشهد میام یه تیکه از دلم همونجا میمونه ...

پیوست۲ :
عشق از دوستی پرسید:
تفاوت من و تو در چیست؟
دوستی گفت:
من دیگران را با سلامی با هم آشنا می کنم ... تو با " نگاهی " ....
من به دورغ دیگران را از هم جدا می کنم ... تو با " مرگ " ....


* * * * * * * * * *

 

خالق عشق نگهدار شما


 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرشنبه 16 دی1385 ساعت0:33
میرم که .... 
 

 

" هوالمحبوب "

 

سلام به همه ی دوستان و بزرگواران ...

قبل از هرچیزی پیشاپیش عید سعید قربان رو تبریک میگم و در روز عرفه از همه التماس دعا دارم...

چند روزی شاهد این هستیم که دوستان بلاگ نویس طرحی رو راه انداختن به نام بازی یلدا و یا بازی کریسمس...

به دعوت تینای نازنین و دوست داشتنی خودم و آقا سهیل بزرگوار ،من هم وارد این بازی شدم....

اول از همه عذر خواهی میکنم از این دو عزیز  ....

متاسفانه الان اصلاْ شرایط مناسبی برای فکر کردن و نوشتن در مورد این بازی رو ندارم....

یه مقدار این بالا خونه الان تعطیله و قدرت فکر کردن نداره  ...

و دوم اینکه تو شرایط حاضر که حسابی بهم ریخته و داغون هستم ... مولا و سرورم آقا امام رضا (ع) من روسیاه رو به همراه مامان دعوت کردن که بریم پابوسشون ... چند روزی نیستم و این سفر هم ناگهانی پیش اومد ... انشالله داریم میریم که برای روز عرفه و عید قربان هم اونجا باشیم ... نائب الزیاره همگی هستم ... و ازتون هم التماس دعا دارم ... دعا کنین توفیق و حال عبادت رو داشته باشم و دعا کنین که با یه دل سبک و دست پر برگردم  ...

اسم تمام بچه های بلاگی رو روی یه کاغذ نوشتم و همیشه داخل مفاتیحم هست و هر وقت که قسمتم شده برای همتون اگه لایق باشم دعا کردم ...

این سفر خیلی اتفاقی پیش اومد و گرنه قصد داشتم که مثل سایر بچه ها منم تو این بازی شرکت کنم ... فقط الان اومدم بگم که به یادتون هستم و اگه لایق باشم برای تک تکتون دعا میکنم ...

گرچه می دونم تا برگردم این بازی تموم شده ولی به امید خدا برای اینکه کم لطفی و بی احترامی به حرف تینای گلم  و آقا سهیل   نکرده باشم ، یه پست رو به این مسئله اختصاص میدم ... بد نیست که شما هم از شاهکارای خانوم کوچولو با خبر باشین   ...

خب عزیزان ...

خانوم کوچولو رو حلال کنین ...

اگه بدی در حقتون کردم به بزرگیه خودتون ببخشین  و اگه خوبی هم بوده همیشه منو به اون خوبی یاد کنین و برام دعا کنین  ....

نظرات همچنان تاییدی هست چون بعضی ها هنوز فرق بین صحبت دوستانه و چیزهای دیگه رو نمی دونن و هنوز نفهمیدن که باید خودشون حافظ شخصیت خودشون باشن  ...

 

* * * * * * * * * *

پیوست:

خدا رو دوست دارم ، چون بدون اون زندگی نیست ...

زندگی رو دوست دارم ، چون بدون اون عشق نیست ...

عشق رو دوست دارم ، چون بدون اون تو نیستی ...

تو رو دوست دارم ، چون بدون تو من نیستم ...

 

* * * * * * * * * *

 در پناه خدا و التماس دعا

 

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرسه شنبه 5 دی1385 ساعت10:22
شب یلدا با حافظ ... 
 

دردم از یارست و درمان نیز هم    
دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می گویند آن خوشتر ز حسن   
یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما  
عهد بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می گویم سخن  
گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سر آمد دولت شبهای وصل 
بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست  
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان   
بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار  
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است 
وآصف ملک سلیمان نیز هم

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرجمعه 1 دی1385 ساعت22:18