تبليغاتX
ღ کلبه ی خانوم کوچولو ღ
سفرنامه ( قسمت پنجم ) ...  

 

 

" هوالمحبوب "

 


سلام ...
 ساعت 5 دقیقه به 10 شب به وقت ایران و 10:25 به وقت عراق ...
الان تو حرم پاک و ملکوتیه آقا امیرالمومنین هستم ... دور و برم و تو کل حرم شاید 20-30 نفر آدم بیشتر  نباشن ... یه محیط خلوت و آرووم ... خادم های مشغول جارو کردن فرش ها هستن ... ازشون اجازه گرفتم و یه قسمتی از فرشها رو جارو زدم ... چه لذتی داره که آدم خوونه ی پدرشو جارو بزنه و دور و برش رو تمیز کنه برای پذیرایی از مهمونا ...
امشب آخرین شبی هست که حرم میایم و به امید خدا فرداشب این موقع کربلا هستیم ...
امروز دفعه ی دومی هست که میام حرم ... قرار بود واسه نماز مغرب و عشا بیایم که حالم بد شد ... مجبور شدیم نماز رو تو هتل بخونیم و حالم که بهتر شد ساعت 7:15 به وقت ایران بود که اومدیم حرم ... و ساعت 8:30 برگشتیم برای شام و دوباره اومدیم ... ظهر هم که نماز رو تو مسجد کوفه خوندیم ...

بعد نماز که اومدیم حال عجیبی داشتم ... گریه اموونم رو بریده بود ... تا پامو گذاشتم تو حرم یه آرامش عجیبی همه ی وجودم رو گرفت ولی همین که باز پامو گذاشتم بیرون سیل اشکی بود که می اومد ...
خدای من ...
چطور می تونم اون حال قشنگمو توصیف کنم ... کاش این سفر رو قسمت همه ی آرزومندا بکنی ... کاش هرکس برای یه بار هم که شده بتونه بیاد اینجا ... کاش می شد که این سفر هر سال قسمتم می شد ... یعنی میشه ؟! ... برای تو که کاری نداره ... از لطف و کرمت که کم نمیشه ... آره ، می دونم که من بی لیاقتم ... الانم به حرمت بزرگی و وجود مامان و بابایی بوده که طلبیده شدم ... به حرمت همون دعاهای شب و روزشون ... به حرمت پاکی و تقدسشون ... 
آخ که چقدر خوشبختم که همچین جواهرایی دارم ...

هر بار که اومدم به یاد همه ی اونایی که التماس دعا گفتن بودم ...
سری قبل همینجور تک تک بچه ها به یادم می اومدن ... خدا قبول کنه به نیابت همه نماز خوندم ... دعاشون کردم ...

دل کندن از اینجا سخته ... با تمام خستگی و بی حالی و مریضی که از سر شب دارم ولی مثل یه مجنون بودم که دلم پر می کشید برای اینجا ...
چقدر قشنگه شبه اینجا ... گنبد آقا مثل یه تیکه جواهر تو سیاهی شب می درخشه ... چه عظمتی داره ...
مامان یه چیزی برام تعریف کرد که خیلی جالب بود ... می گفت موقع ساخت مناره های حرم ... متوجه شدن که هر بار که می سازن این مناره ها کج بالا میره ... و برای اینکه می ترسیدن برای مردم خطر داشته باشه خراب می کردن و دوباره می ساختن ... تا اینکه بالاخره متوجه می شن این مناره به سمت مدینه کج هستش و می فهمن که حکمتی داره ...

وقتی از دور به سمت حرم میریم این کجی کاملاً مشهوده ...

کاش منم مثل اون مناره بودم ... کاش دل منم همیشه به سمت مدینه بود ... آخ گفتم مدینه ... یعنی میشه یه روز قسمتم بشه ؟! ... مسجدالنبی ... مکه ... مسجدالحرام ...

خدا جونم ...
تو دلم یه دنیا و حرف و احساسه ولی گفتنش برام سخته ... کاش بشه که همه ی آرزومندای این دیار غربت بتونن بیان ..

دلم می خواد که بازم بنویسم ولی حیفه که این لحظه ها رو از دست بدم ...

                                                                          " یا علی "
                                                دوشنبه 16/بهمن/85 – نجف – حرم حضرت علی (ع)
                                                                     ساعت 10:15 شب
 


-----
سلام ...
این آخرین باریه که از نجف می نویسم ...
خیلی حالم بده ... آخرین باریه که دارم میام حرم ...
حرم خلوته خلوته ... وقتی اومدم مثل یه بچه ی کوچولو ضریح رو بغل کرده بودم و می بوسیدم ... مثل بچه ای بودم که تو آغوش پدرش آرووم گرفته ... برای آخرین بار با امیرالمومنین حرف زدم ...

برای آخرین بار همه رو دعا کردم ...
برای آخرین بار تو حرم آقا نماز خوندم ...
برای آخرین بار حرفهام رو زدم ...
برای آخرین بار تو آغوش پدرم گریه کردم ...
ازشون اجازه گرفتم که به خدمت پسرشون برم ...

آقا جونم ...
من خداحافظی نمی کنما ...
 فقط می گم " السَلامُ عَلَیکَ یا امیراَلمومِنین "  ...
 فقط می گم " لا جَعَلَهُ الله آخِرَ العَهدِ مِنی لِزیارَتِکم " ...

آقا جونم ...
منو دوباره دعوت می کنین ؟! ...
نمی خوام باور کنم که با شما دارم وداع می کنم ... با اولین مظلوم عالم ... با پدر یه امت ... با همسر فاطمه زهرا ... با جانشین و وصی پیامبر ... با مرد مردان عالم ...

آقا جونم ...
می بینین ؟!... گریه امونم رو بریده ... دارم با کلی دلتنگی از پیشتون میرم ... یه تیکه از دلمو گرو می ذارم ... به امید اینکه دوباره دعوتم کنین ...

نمی خوام دیگه چیزی بگم ...
فقط می گم ...

" السَلامُ عَلَیکَ یا امیراَلمومِنین " ...
 

                                                                        " یا علی "
                                                               سه شنبه 17/بهمن/ 85

 


* * * * * * * * * * *

شهادت ثامن الائمه – علی بن موسی الرضا (ع) – رو تسلیت عرض می کنم .

 

* * * * * * * * * *

پیوست ۱:

سفرنامه در کلبه ی خانوم کوچولو :

سفرنامه (قسمت اول ) ...

سفرنامه ( قسمت دوم ) ...

سفرنامه ( قسمت سوم ) ...

سفرنامه ( قسمت چهارم ) ...

پیوست ۲ :
انشالله و به امید خدا ادامه ی سفرنامه که مربوط به خاطرات کربلا هست رو در سال 1386 با هم مرور می کنیم ....


* * * * * * * * * *

التماس دعا


 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرسه شنبه 29 اسفند1385 ساعت0:15
سفرنامه ( قسمت چهارم ) ...  

 

" هوالمحبوب "

 


سلام ...
الان ساعت 4:05 بعدازظهر به وقت ایران هست ...
الان دراز کشیدم ... آخه حسابی روز پرکاری داشتیم و حسابی خسته شدم ولی همه ی خستگی هاشو به جون می خرم ...
صبح ساعت 8 راه افتادیم برای رفتن به " کوفه " ...

.....

رسیدیم به کوفه ...
جایی که خانه ی حضرت علی و حضرت زهرا بود ... مسجد کوفه محل عبادت و شهادت حضرت علی ...
قبر میثم تمار و هانی عروة و خدیجه کبری ..

فضای غریبی بود ... یه بیابون برهوت که حضور آدما اونو شلوغش کرده بود ...
حرکتمون رو شروع کردیم و پیاده برای زیارت قبر میثم تمار رفتیم و خوندن نماز و یه دعای کوچولو ...

بعد از اون گفتن که میریم برای دیدن خانه ی حضرت علی و حضرت فاطمه ... مسیر طولانی رو باید طی میکردیم ... تمام تنم می لرزید ، حال خودم رو نمی فهمیدم ... تو بهت و حیرت این مکان مقدس و فضای اطراف بودم ...
در طول مسیر مداح کاروانمون که صداش رو اصلاً دوست نداشتم روضه خونی میکرد ولی کمتر بهش توجه میکردم ... غرق تو حال خودم بودم ...
یهو به خودم اومدم و دیدم که میگن می خوایم وارد خونه ی حضرت علی و فاطمه زهرا بشیم ...
تمام تنم می لرزید ... هیچی از دور و برم رو نمی فهمیدم ...
وارد محوطه ی اطراف خونه شدیم ...
یه در قهوه ای روشن بزرگ ... سعی می کردم توی خونه رو نگاه نکنم ...
مداح دوباره شروع کرد به خوندن ...
روی یکی از دیوار ها دیدم چند تا تابلو زدن که زیارت امین الله و چند دعای دیگه هست ...
برای آرامش قلب و روحم شروع کردم به خوندن اونا ...  
داخل خونه دیگه خلوت شده بود و به کاروان ما اجازه ی ورود دادن ...
قلبم بیشتر از هر وقت دیگه ای تپش داره ...
کفش هام رو در اوردم و سرم رو انداختم پایین و با پای راستم وارد شدم ... دستم رو به در کشیدم ... سرم رو اوردم بالا ...
خدایا باورم نمیشه ... اینه خونه ی بزرگ و وصی و جانشین پیامبر ... اینه خونه ی دختر رسول الله ... یه خونه ی کوچیک که معلومه اون زمانها سقف خونه هم با شاخ و برگ درخت خرما پوشیده می شده ...
سمت راستم علامت زده بود محل غسل حضرت علی ... یه نگاهی انداختم ... یه راهرو بود که نمی شد چیزی رو دید ...
 دو قدم جلوتر یه تو رفتگی بود که محل عبادت خانوم فاطمه بود و دقیقاً مقابل اون و قرینه اش یه تو رفتگی دیگه ... و با فاصله ی یک قدم یه راهروی دیگه که به سمت چاه حضرت علی ما رو هدایت می کرد و مقابلش اتاق حضرت امام حسن (ع) و امام حسین(ع) این فضای ورودی رو که با قدم هام شمردم ... شاید 10 قدم در 10 قدم بود ...
بعد خوندن چند تا نماز 2 رکعتی برای خودم و به نیابت دیگران بود وارد راهرویی شدم که به طرف چاهی که امیرالمومنین از اون آب می کشیدن بود ...
یه راهروی نسبتاً طولانی و باریک و با سقفی نسبتاً بلند ...
با مامان و بابایی تو سقف ایستاده بودم چون عرض راهرو جوری بود که دو نفر اگه بخوان کنار هم باشن سختشون بود ...
بابایی بهم میگفت : تصور کن که اینجا که ما ایستادیم چه کسانی رفت و آمد داشتن و جای پای چه بزرگانیه... یه لحظه پام رو نگاه کردم و شرمنده شدم که این پاها الان دارن کجا قدم میذارن ...

همینجور تو حال و هوای خودم بودم که با سر و صدا به خودم اومدم ... دیدم مقابل چاه ایستادم ...
بابایی تکونم داد و صدام کرد ... فهمیده بود که تو این حال و هوا نیستم ... یه لیوان آب از چاه حضرت علی ...
آب رو به سرو صورتم زدم ... تسبیحی که همه جا تبرکش کرده بود رو هم متبرک کردم ... آب رو بو میکردم ... بوی خاصی نداشت ولی بهشتی بودنش رو میشد حس کرد ...

به سختی از راهرو اودیم بیرون  و رفتیم به طرف محل غسل دادن حضرت علی ...
باز هم یه راهرو که به یه اتاق کوچیک ختم میشد ...
وارد اتاق شدیم ...
خدا جونم ... اینجا کجاست ؟! ... یه سکوی بزرگ که اطراف سکو نام امام حسن ، امام حسین و حضرت زینب نوشته شده و جای حضور اونا رو مشخص کرده ...
الان که دام می نویسم ذهنم و دستام بی حس شدن ... بدون اینکه کسی حرفی بزنه و روضه ای بخونه فقط زار زار گریه می کردم ...
آقا جونم یعنی بدن مبارک شما رو اینجا غسل دادن ... یعنی من الان جای خانوم زینب ایستادم ؟! ...
به حدی گریه می کردم که یکی از خادم های اونجا اومد جلو و حالم رو پرسید ... سعی کردم خودم رو حفظ کنم ... چادرم رو کشیدم رو صورتم که دیگه راحت باشم ... پاهام سست شده بود همونجا رو زانوهام افتادم زمین ... سرم رو رو محل غسل گذاشتم و فقط گریه می کردم ...

دیگه وقتمون تموم شده بود ... باید جامون رو به بقیه می دادیم ...
از اتاق و راهرو اومدم بیرون و به طرف اتاق حضرت امام حسن و امام حسین رفتم ...
یه اتاق کوچل و باریک ... اونجا حتی جا برای نماز خوندن هم نبود و فقط یه زیارتی کردم و اودم بیرون ...

از خانه ی امیرالمومنین و ام ابیها اومدیم بیرون و حرکت کردیم به طرف مسجد کوفه ...

کم کم به مسجد رسیدیم ...
وارد محوطه که شدیم یکی از عرب ها رهبر کاروان میشه تا ما اعمال رو درست و با گفته ی اون به جا بیاریم ...
خوندن نماز در مقام حضرت ابراهیم ... حضرت خضر ... دکة القضا ... بیت الطشت ... محل ساختن کشتی نوح ... دکة المعراج ... مقام حضرت آدم ... ستون توبه ... مقام جبرییل ... مقام حضرت زین العابدین ... مقام حضرت نوح ...

خلاصه که نمازها و دعا ها رو شروع کردیم ...

دیگه مشغول بودیم ...
تو مقام زین العابدین نماز مربوطه رو خوندیم و دیگه نزدیگ اذان ظهر بود .. گفتن برین تو مسجد تا نماز رو بخونیم و بعد بقیه ی اعمال رو انجام بدیم ...
وارد مسجد شدیم ...
باور کردنی نبود برام ولی انگار اینجا رو دیده بودم ... برام تداعی کننده ی مسجد النبی بود ... تا حالا نرفتم ولی عکسش رو زیاد دیده بودم ... آرووم آرووم جلو می رفتم تا رسیدیم به محراب عبادت امیرالمومنین...
بازم پاهام سست شده بودن ... باور نمی کردم که اینجام ... دارم جایی قدم میذارم که حضرت علی (ع) نماز خوندن و تو این محل ابن ملجم ( لعنة الله علیه ) با شمشیر زهر آلودش به فرق سر مبارک اقا زده ...

با مامان حرکت کردیم ... به محل محراب رسیدیم ... زیارت کردیم و باز هم گریه و ناباوری ...

اومدیم نشستیم و آماده شدیم برای خوندن نماز ظهر و عصر ...
مسجد کوفه یکی از 4 مکانی ( زیر بقعه حرم امام حسین (ع) – زیر بقعه حرم حضرت علی (ع) – مسجدالحرام – مسجد کوفه )  که خوندن نماز کامل در اون واجبه ... حتی ما که مسافر هم بودیم باید نماز رو کامل می خوندیم ...
نماز ظهر رو به جماعت خوندیم ...
در  بین دو نماز مداح یکی از کاروانها ذکر مصیبتی برای حضرت علی (ع) و امام حسین (ع) خوند ...
خدایا شنیدن این حرفها اونم تو این مکان ... تمام تنم میلرزه ... روحم داره درد میکشه ... فریاد همه به آسمون بود ...
این مداح کی بود که اینجوری همه رو از خود بی خود کرد ...

بعد اینکه همه کمی به خودشون اومدن ... نماز عصر اقامه شد ...

بعد از خوندن نماز رفتیم واسه اعمالی که هنوز انجام نداده بودیم و بعد از اون هم به زیارت قبر کمیل و هانی عروة رفتیم ...

دیگه خسته و البته ناراحت به سمت اتوبوس هامون رفتیم برای برگشت به هتل ...
دوباره از مقابل خونه ی حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) گذشتیم ...

خب فعلاً یکمی استراحت می کنم که بعد برای نماز مغرب و عشا بریم حرم ...

              
                                                                     " یاعلی "
                                                    دوشنبه 15/بهمن/85 – نجف – هتل
                                                     ساعت 4:32 بعدازظهر به وقت ایران

 

* * * * * * * * * *

پیوست :

سفرنامه در کلبه ی خانوم کوچولو :

سفرنامه (قسمت اول ) ...

سفرنامه ( قسمت دوم ) ...

سفرنامه ( قسمت سوم ) ...

* * * * * * * * * *

 در پناه خدا

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرشنبه 26 اسفند1385 ساعت11:0
سفرنامه ( قسمت سوم ) ... 

 

 


" هوالمحبوب "

 

(( ادامه از پست قبل )) ...


سلام ...
الان ساعت یه ربع به 12 به وقت ایران و 11:15 به وقته عراقه ... یکشنبه 15/بهمن ...

الان تو حرم حضرت علی (ع) نشستم ، تقریباً از ساعت 9 به وقت عراق اینجا هستم ...
دارم ریه هامو پر می کنم از عطر این فضای ملکوتی ..
سمت راستم ضریح پاک و مقدس حضرت علی (ع) هست ...
چقدر غربت داره اینجا ، ضریح پاکی که نسبت به ضریح های دیگه بزرگتره ، به خاطر اینکه حضرت آدم و حضرت نوح هم اینجا هستن ...
چراغهای قرمز داخل ضریح ، پارچه های مشکی اطراف ضریح و گرد و غباری که روی همه ی چراغها و اطراف حرم هست ، غربت این فضا رو بیشتر میکنه ...
یه ساعت پیش مشغول خوندن نماز حضرت امیرالمومنین بودم که بوی عطر عجیبی فضا رو پر کرد ... عطری که بوی اون آدمو مست میکرد ... با خودم گفتم یعنی میشه این بوی عطر آقا باشه ؟ که دارن از کنار ما رد میشن و دستی به سرمون میکشن ... نمی دونم ... خدا کنه که اینجوری باشه ...
نمی دونم چرا کمتر اشک مهمون چشمام میشه ، آخه قلب و دلم انقدر آرامش داره که فراموش می کنم که چی می خوام و چرا اومدم اینجا ... فقط دلم میخواد نفس بکشم ... نفس ...

دیشب برای اولین بار بود که پام به این صحن و سرا رسید ...
.........................
...............
........
...

 (( در پست قبل خوندین و حالا ادامه ))

از لحظه ای پامو تو حرم گذاشتم یه حس و حال خوب دارم ...
چقدر لذت داره نماز حضرت امیرالمومنین رو تو حرم خودشون بخونی ...
چه لذتی داره دعای امین الله رو اینجا بخونی ...
خدایا باورم نمیشه که این دعاها و این نمازها رو دارم اینجا می خونم ...
خدا جونم اینهمه آرامش رو مدیون تو و حضرت علی (ع) هستم ...
وسط دعاهام همینجور بچه ها به نظرم اومدن ....
مخصوصاً آقا سهیل و زهرا که ازم خواسته بودن اینجا یادشون کنم و به دنبال اونا همه ی بچه ها به نظرم اومدن ...
برای آقا یه نامه نوشتم ...
توش همه ی حرفامو درد دل هامو گفتم ... اسم تک تک کسانی که التماس دعا گفته بودن رو نوشتم ...
از فامیل و دوست و آشنا گرفته تا بچه های وبلاگی ...

خدا جونم ...
یا امیرالمومنین ...
از من کمترین قبول کن ...

نشستن تو اینجا و حرف زدن به آقا و این آرامش برام آشناست ...

مثل لحظه هایی که با بابایی حرف می زنم ... حرفامو با جون دل گوش میده ... بعد آرومم میکنه ...

ولی اینجا و این پدر یه فرقی داره ... قبل از اینکه بگی و بخوای حرف بزنی آروومت می کنه ...

هر لحظه بیشتر حسش می کنم ...

تمام لحظه ها این حس رو دارم که الان تو آغوش حضرت علی هستم و همینطور دستشونو به سرم می کشن ...

اینهمه آرامش و این دل مطمئن از کجا اومده ؟! ...

نه ذره ای دلهره و اضطراب و نه ذره ای ناراحتیو غم ...

هرچی هست ... آرامش ... آرامش ... آرامش ...

 

هر وقت دلم یکمی تنگ میشه زودی می پرم و ضریح پاکشو تو آغوش میگیرم ...

خلوتی و سکوت و آرامش اینجا غربت بیرون رو میگیره ...

ولی تا پامو می ذارم بیرون دوباره دلم میگیره ...

نمی خوام از خونه ی پدرم و ولی و بزرگم بیام بیرون ...

 

خب برم که نامه رو بندازم تو ضریح و دوباره با اقای خودم حرف بزنم ...

عصر قراره بریم مسجد سهله و مسجد عقیل ...
فعلاً میرم که از این فضا استفاده کنم ....


                                                                     " یا علی "

                                                یکشنبه 15/بهمن/85 – نجف – حرم حضرت علی (ع)
                                                                ساعت 12:15 به وقت ایران

 

 

* * * * * * * * * *

پیوست :

سفرنامه در کلبه ی خانوم کوچولو :

سفرنامه (قسمت اول ) ...

سفرنامه ( قسمت دوم ) ...


* * * * * * * * * *

 در پناه خدا


 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرجمعه 25 اسفند1385 ساعت0:0
سفرنامه ( قسمت دوم ) ... 
 

 

" هوالمحبوب "

 


سلام ...
الان ساعت 5:30 بعد از ظهر به وقت ایران ... و در حالا حاضر تو لابی هتل نشستیم ... ساعت روی دیوار ساعت 5 بعدازظهر رو به وقت عراق نشون میده ...

از ساعت 6:30 صبح توی صف اتوبوسها برای عبور از مرز بودیم ، نمی دونم چه ساعتی کارمون انجام شد چون در طول مسیر خواب بودم  و ساعت 9 اینا بود که پیاده شدیم و رفتیم برای بازررسی گذرنامه هامون و رفتن به سرزمین عراق ...

وقتی که کارهای قانونی انجام شد با کاروان جمع شدیم برای رفتن به طرف دیگه ی مرز ...
با فاصله ی یه دیوار نیم متری و یه در کوچیک که با عبور از اون دیگه تو ایران نبودیم ... تا اینجا به لطف خدا همه چی خوب پیش رفته بود ...
پامو که از اون در گذاشتم بیرون غربت عجیبی تمام وجودم رو گرفت ... با فاصله ی یه در دیگه تو کشورم نبودم ...
خدایا مگه میشه اینور در انقدر قشنگی و پاکی و اونور در انقدر زشتی و پلیدی !!! ...
کثیفی و نا مرتب بودن دور و بر یه طرف و چهره ی سربازهای خشن و وحشی عراقی که با تفنگ هاشون مدام دور برت می پلکن ... مدام با صداهای نکرشون فریاد می زنن ...
خدا جونم حالم داره بد میشه ، سمت چپم پرچم قشنگ کشورم رو می بینم و سمت راستم پرچم کشور عراق که روش نوشته شده " الله اکبر " ... ولی برای این بی ناموسا همه چی اکبر هست الی الله ...
تمام مدت کنار مامان ایستاده بودم و یه لحظه ازش فاصله نمی گرفتم ، صف زنونه و مردونه رو جدا کرده بودن و اول زنها رو می فرستادن برای بازرسی و بعد مردها ...
همش بر میگشتم عقب و بابایی رو نگاه میکردم ، با دیدنش آرامش می گرفتم ... مدام ذکر میگفتم ، ترس عجیبی همه وجودم رو گرفته بود ...
با همون زبون عراقی بهمون گفتن که حرکت کنیم ، یکی از چمدون ها رو به کمک مامان حرکت دادیم ...

وای خدای من می خواد چمدونها رو بگرده ؛ با اون دست های کثیفش ...
 چمدون رو می ذارم روی میز و مدام دارم " وَ جَعَلنا .... " می خونم ...
بیشتر از اینکه به چمدون نگاه کنه داره چشم منو در میاره ، خدا جونم راحتم کن از شر نگاه های پلیدش ، هرچی چادرم رو بیشتر رو صورتم میکشم بیشتر تیز میشه تو صورتم ...

آخیش ... به خیر گذشت ... فقط زیپ چمدون رو باز کرد و بست ... خدا جونم ممنونم ازت ...

پشت سرم رو نگاه میکنم ... بابایی و بقیه هم دارن میان ، دیگه خیالم راحت شد ...
با مامان رفتیم برای گذر نامه هامون ، اینجا هم باید تایید بشه و مهر بخوره ...
بالاخره ساعت 11 خورده ای بود که سوار اتوبوسهای عراقی شدیم ...

خدایا ... اینجا همه چی تفاوت از زمین تا آسمونه ... قربوون مملکت خودم ...

ساعت 1:30 – 2  بود که برای نهار و نماز توقف کردیم ... اول نماز خوندیم و بعد نهار رو توی اتوبوس با مخلفات کامل خوردیم ...
بیشتر راه رو خواب بودم ... وقتی بیرون رو می دیدم غصه م میشد ... چه غربتی داره این شهر ، همه جا پر از خاک و کثیفی ، همه جا خونه های خراب و آدمای بی حال و زار ،یه جای سالم تو شهر نمونده ...
بیچاره مردم این شهر ...

در طول مسیر ایست های بازررسی متعدد حسابی خستم کرده ولی همه ی این سختی ها میارزه به دیدن امیرالمومنین ...
الهی بگردم واسه غربت این شهر ... واسه غربت آقام ... یعنی حرم و گنبد و بارگاه آقا و  ولی من اینجاست ؟! ...

تو همین فکر و خیالا بود که با صدای بابایی به خودم اومد ...
- بابایی : (( با حالت گریه )) خانوم کوچولو ... اونجا رو نگاه کن ... ببین ...
= من : (( تو حال خودم بودم )) کجا ؟! ... چی ؟! ...
- بابایی : نگاه کن ... حرم آقاست ...
= من : (( هنوز تو هپروتم ، به سمت چپم نگاه میکنم ...
واااااااااای خداااااااایااااااااا ...
باورم نمیشه ...
این گنبد آقا امیرالمونینه ؟! ... من دارم می بینم ؟! ... نکنه خوابم ؟! ... ))
بابایی اینجا چیه ؟! ... ما الان کجاییم ؟! ... من چی دارم می بینم ؟! ...
- بابایی : (( با گریه سعی می کنه جوابم رو بده )) ... بابایی گنبد حصرت علی (ع) ... نگاه کن ... هواست هست؟! ...
= من : (( هنوز باورم نشده ... مات و مبهوت نگاه می کنم ... یهو بغضم ترکید ... ))
حالا دیگه باورم شده که من ، خانوم کوچولو ، الان تو نجفم ، مقابل گنبد امیرالمومنین ...
فقط دلم می خواد نگاش کنم ...
خدا جونم چرا انقدر غریبه ...
چرا انقدر گرد و خاک روشه ...
دلم داره پر میکشه که برم ، برم تو صحن و سراش نفس بکشم ، ریه هامو پر کنم از عطر اون فضا ...

اتوبوس یهو نگه میداره ...
رسیدیم هتل ...
وای خداجونم ازت ممنونم ...
هتلمون دقیقاً رو به روی حرمه ... شاید 100 قدمی فاصله داشته باشیم ...
وسایلمونو می بریم داخل لابی هتل ...
به بابایی میگم بیا بریم بیرون دوباره یه سلامی بدیم به آقا ...
با هم اومدیم بیرون ...
منو بابایی دیگه فراموش کردیم که کسی هست ... هر دو فقط داریم گریه میکنیم ...
خدا جونم ... بابایی چه اشکی میریزه ... با صدای بلند داره سلام میده و منم به دنبالش ...
دستش رو میگیرم ... بهم آرامش میده ... باعث میشه باور کنم که بیدارم ... بیدار بیدار ...
همینطور به گنبد زل زدم ...
خلاصه دیگه دل میکنیم ...
هنوزم تو هپروتم ... حال خودمو نمی فهمم ... نمی فهمم دور و برم چی میگذره ...

....

الان اومدبم تو اتاقمون مستقر شدیم ... اتاق 218 در مجمع زمزم السیاحی ....
اتاق سه تخته با امکانات نسبتاً مناسب ، رفتار کارکنان و مسئول هتل که تا اینجا خوب بود ... 


                                                                           فعلاً

                                                       شنبه 14/بهمن/85 – نجف – هتل
                                                        ساعت 6 بعدازظهر به وقت ایران
          

                                            
----------

سلام ...
الان ساعت یه ربع به 12 به وقت ایران و 11:15 به وقته عراقه ... یکشنبه 15/بهمن ...

الان تو حرم حضرت علی (ع) نشستم ، تقریباً از ساعت 9 به وقت عراق اینجا هستم ...
دارم ریه هامو پر می کنم از عطر این فضای ملکوتی ..
سمت راستم ضریح پاک و مقدس حضرت علی (ع) هست ...
چقدر غربت داره اینجا ، ضریح پاکی که نسبت به ضریح های دیگه بزرگتره ، به خاطر اینکه حضرت آدم و حضرت نوح هم اینجا هستن ...
چراغهای قرمز داخل ضریح ، پارچه های مشکی اطراف ضریح و گرد و غباری که روی همه ی چراغها و اطراف حرم هست ، غربت این فضا رو بیشتر میکنه ...
یه ساعت پیش مشغول خوندن نماز حضرت امیرالمومنین بودم که بوی عطر عجیبی فضا رو پر کرد ... عطری که بوی اون آدمو مست میکرد ... با خودم گفتم یعنی میشه این بوی عطر آقا باشه ؟ که دارن از کنار ما رد میشن و دستی به سرمون میکشن ... نمی دونم ... خدا کنه که اینجوری باشه ...
نمی دونم چرا کمتر اشک مهمون چشمام میشه ، آخه قلب و دلم انقدر آرامش داره که فراموش می کنم که چی می خوام و چرا اومدم اینجا ... فقط دلم میخواد نفس بکشم ... نفس ...

دیشب برای اولین بار بود که پام به این صحن و سرا رسید ...
بعد از اینکه تو اتاق مستقر شدیم فهمیدیم که حرم تا ساعت 8 شب فقط بازه ، گویا حکومت نظامی بود و از ساعت 8 شب تا 8 صبح اجازه ی تردد نداشتیم ...
با سرعت رفتیم غسل زیارت کردیم و با مامان و بابایی رفتیم سمت حرم ... 1 – 1:30 ساعت بیشتر وقت نداشتیم تا ساعت 8 ...
از هتل اومدیم بیرون ...
تاچشمم به گنبد افتاد پاهام سست شد ... به زور قدم بر می داشتم ... چشمام پر از اشک بود و به سختی گنبد رو می دیدیم ... شاید از یه مورچه هم آرووم تر قدم بر می داشتم ... صدای گریه ی مامان و بابایی رو هم می شنیدم ...
- بابایی : خانوم کوچولو ، بابایی ، تندتر بیا ... نمی رسیما ...
= من : بابایی نمی تونم ... پاهام خشک شده ... نمی تونم ... 
بابایی اودمد سمت من ، دستم رو گرفت ... گفت :
- بابایی : دستت رو بده به من ، با هم میریم ...
دستام یخ کرده بود ... از شدت فشار اون لحظه و ناباوری که داشتم احساس میکردم نفسم داره بند میاد ...
= من : بابایی من نمی تونم ... بیا برگردیم ...
- بابایی : خانوم کوچولو بیا ... منم باهاتم ... باور کن که ما اومدیم ... ببین گنبد حضرت علی جلومونه ... بیا بابایی ...
بابایی دستمو گرفته بود و همپای من شده بود ...
خدایا ...
دارم می میرم از هول و اضطراب ... نمی دونم اسم این حال رو چی میشه گذاشت ... دارم سکته می کنم ... مقابل من الان گنبد امیرالمومنینه ؟! ... ولی و وصی و جانشین پیامبر (ص) ...
همچنان دستای بابایی رو تو دستم فشار میدم ... می خوام باورم شه که بیدارم ... این یه خواب نیست ... نـــــــــــــــه ... من بیدارم ... بیدار بیدار ...

رسیدیم به نزدیک در ورودی برای بازرسی ...
دستم از بابایی جدا میشه ...
- بابایی : خانوم کوچولو التماس دعا ... خانومی ( مامان ) التماس دعا ... دیر نکنین ... ساعت 8 منتظرتونم ...
= من : (( مات و مبهوت بابایی و مامان رو نگاه میکنم ... ))

وارد صحن شدیم ...
دلم گرفت ...
خدایا چرا انقدر اینجا تاریکه ... چه غمی داره ، چه غربتی ... پارچه های سیاه همه ی صحن رو پوشونده ...
سرمو میگیرم بالا ...
گنبد رو می بینم ... دوباره بغضم می ترکه ...
- مامان : خانومی بیا اول تو صحن بشینیم و اجازه بگیریم و بعد بریم ...
= من : (( حرفهای مامان رو می شنوم ولی هیچی نمی فهمم ...  ))
مامان دستم رو گرفت و برد یه سمت دیگه ... رفت و رو فرشهایی که تو صحن پهن بود نشست ...
= من : مامان ... من می رم تو ... طاقت ندارم ... تو هروقت خواستی بیا ... من نمی تونم اینجا وایسم ...
(( مثل بچه ای بودم که برای رسیدن به خواستش پافشاری میکنه و بی منطق شده ... ))
- مامان : باشه ، پس می بینمت ... التماس دعا ...

مفاتیحم رو در آوردم تا همزمان با ورودم دعاها رو شروع کنم ...
خدایا ... یا امیرالمومنین ...
جمله ها و دعاها و کلمه ها از جلوی چشمم رد میشن ولی نه می تونم بخونم و نه می فهمم ...
انگار در یه آن بی سواد شدم ... هیچ کلمه ای رو نمی تونم بخونم ...
مفاتیحم رو بستم ...
آقاجونم ...
ازم قبول کن ... اجازه میدین من بیام ؟! ...
قلب و دلم آرووم شد ...
آقا جونم ... ممنون که اجازه دادین ...
با پای راست وارد شدم ...
آرووم آرووم ..
جلو ... جلو ... جلو ... جلوتر ...
سمت چپم غلغله ست ...
سرم رو میارم بالا ...
خداااااااااااااااااااااااااااا...
آره ...
این منم مقابل ضریح امیرالمومنین ....
خوابم ؟! .... نــــــــــه ... بیدار بیدارم ... چرا اشکم نمیاد ... حالا باید چی کار کنم ؟! ... چی بگم ؟! ... چه دعایی بخونم ... نمی تونم حرف بزنم ... خدایا ... کمکم کن ...
باز چشمم افتاد به مفاتیحم ... نــــــه ... بازم نمی تونم بخونم ...
این اشک لعنتی چرا نمیاد ؟! ... مگه چشمات آرزوی دیدن نداشت ؟! ... مگه دلت واسه اینجا پر نمی کشید ؟! ... پس چرا خشک شده چشمام ... خدااااااااااااا ...

یا علـــــــــــــــــــــــــی ...
بغضم ترکید ...
خدا جونم ممنون ...
داشتم خفه میشدم ...
ضریح تو چشمم تار شده ... دیگه گریه امونم رو بریده ... ول کن که کسی هست دورت که تو رو می بینه ... اینجا فقط تویی و خدا و حضرت علی ....
پامو میذارم داخل حرم و از در رو به روی ضریح وارد میشم ... بازم با پای راست ...
با همون حالت میرم جلو ... جلو ... جلوتر ...
چقدر اینجا خلوته ...
پاهام بی اختیار میرن جلو ...
دستم رو بی اختیار می برم جلو ...
هیچ کارم ارادی نیست ...
خدااااااااااا ...
دستم خورد به ضریح ... آره ... نکنه خوابم ؟! ... من ضریح امیرالمومنین رو دارم حس میکنم ؟! ... لمس می کنم ؟! ...
بغض ترکیده شدم تبدیل میشه به فریاد ...
یاعلـــــــــــــــــــی ... یاعلـــــــــــــــــــی ... یاعلـــــــــــــــــــی ... یاعلـــــــــــــــــــی ... یاعلـــــــــــــــــــی ...
ضریح رو بغل می گیریم و فقط گریه و فریاد " یاعلـــــــــــــــــــی " ...

نمی دونم چقدر طول کشید تا به خودم اومدم ...

حالا دیگه آرووم شدم ... باورم شده که تو نجف ... حرم حضرت علی (ع) هستم ...
آرووم آرووم ... عقب عقب میام ... لبخند رضایت رو لبامه ... دلم آروومه ... قلبم آروومه ... نفس می کشم ... نفس ...

مفاتیحم رو باز کردم ... وقتم کمه ... به زیارتهای مطلقه نمی رسم ... باشه فردا می خونم ...
دعای عالیة المضامین ... چه دعایی بهتر از این ... اولین دعایی که می خونم ... همه رو توش دعا میکنم ...
زیارت عاشورا ... قول داده بودم که به نیابت از همه بخونم ...
دعای " امین الله " ... باورت میشه خانوم کوچولو ؟! ... چقدر واسه کارا و نیت های مختلفت چهله ی امین الله نذر کردی و جواب گرفتی ... حالا داری تو حرم اقا می خونی ...

با صدای مامان به خودم میام ... چشمام خیس از اشک ...
- مامان : خانومی التماس دعا ...
با دیدن مامان آرووم شدم ، اون دوباره بهم ثابت کرد که بیدارم ...
پاهام خسته شده ... می شینم و دوباره شروع می کنم به خوندن ... مست این حال و هوای ملکوتی و پاک ...
صدای خدّام حرم حاکی از اینه که وقت تمومه ... ساعت رو نگاه میکنم ... یه ربع به 8 ...
یهو به خودم اومدم ...
- من : مامان من اصلاً نماز نخوندم ... انقدر تو حال خودم بودم که هیچی نفهمیدم ...
= مامان : سریع دو رکعت بخون ... من پشتت می ایستم و نمی ذارم کاری بهت داشته باشن ...
سریع دو رکعت نماز زیارت خوندم ...

دل کندن از اینجا سخته ...
آقا جونم ... دارم می رم ... اجازه میدین که فردا دوباره بیام ؟! ...
همراه جمعیت گریه کنان از حرم بیرون میریم ...
از حرم اومدیم بیرون ... دلم گرفت ...
بازم شهر مرده و خراب و سربازای عراقی و سگ های ولگرد اطراف حرم ...
بابایی رو پیدا نکردیم ...
چشممون به دو تا از آقایون هم کاروانیمون افتاد ... ازشون خواستیم که با هم بریم که خطری برامون نباشه ...
نزدیک هتل بابایی رو دیدیم ...

 

ادامه دارد ...
(( نوشته ای این روز طولانی بود و ادامه اش رو فردا می نویسم ))


                                                                     " یا علی "

                                                یکشنبه 15/بهمن/85 – نجف – حرم حضرت علی (ع)
                                                                ساعت 12:15 به وقت ایران

 

* * * * * * * * * *

 

پیوست :

سفرنامه در کلبه ی خانوم کوچولو :

سفرنامه (قسمت اول ) ...


* * * * * * * * * *

 در پناه خدا

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدردوشنبه 21 اسفند1385 ساعت0:1
سفرنامه ( قسمت اول ) ... 
 

 

" هوالمحبوب "

 


سلام ...
شروع کردن این سفرنامه برام سخته ، نمی دونم از کجا شروع کنم ، خدایا به امید تو ...
الان ساعت 5:23 صبح روز شنبه 14/بهمن ... جای جالبی نشستم ، ولی خواستم دیگه از فرصت استفاده کنیم ،الان روی یه بلوک سیمانی نشستم ... دقایقی پیش اتوبوسها نگه داشتن ، الان پشت مرز مهران هستیم و تا باز شدن مرز اینجا می مونیم ...
الان رو به روم یه صف طولانی برای رفتن به دستشویی  و آماده شدن برای نماز صبح هست ...
هوا یکمی سرده ولی خیلی تمیزه و از هوای آلوده ی تهران خبری نیست ...
مامان و بابایی تو نمازخونه رفتن و نشستن و من به خاطر اینکه تو ماشین یکمی اذیت شدم ترجبح دادم از هوای بیرون و قدم زدن تو این فضا استفاده کنم ...

دیشب  دلهره و اضطراب کارها نمی ذاشت بتونم راحت بخوابم و فکر کنم سرجمع 4 ساعت هم نخوابیدم و بعد خوندن نماز صبح بود که دوباره خوابیم و ساعت 7 باز بیدار شدم و مشغول شدم به جمع اوری وسایلم ...

بالاخره لحظه ها گذشت و ساعت 12 خورده ای بود که مادرجان ( مادر مامان ) با راننده ی دایی اومدن دنبالمون و رفتیم دفتر زیارتی ( قبله ی دل ) ...
بعد از خوندن نماز و آماده کردن خودمونو و وسایل و گرفتن کارتهای مخصوصمون ، ساعت 1:30 بود که حرکت کردیم ...

اسپند رو دود کرده بودن و قرآن رو گرفته بودن و از زیرش رد شدیم ...
تو اتوبوس ردیف یکی مونده به آخر نشستیم ، منو بابایی پیش هم و مامان هم تنها برای اینکه جاش راحت باشه و به کمرش فشار نیاد ... و خدا رو شکر ته اتوبوس پایین تختِ استراحت راننده یه ردیف صندلی بود که مامان روی اون دراز کشیده بود و در تمام طول سفر بدون اینکه بهش فشار بیاد استراحت میکرد ...
از همون اول سفر خدا و حضرت علی (ع) و امام حسین (ع) و حضرت ابالفضل (ع) کمکمون کردن ...

نمی دونم چه ساعتی بود ولی میون راه نگه داشتن برای یه استراحت کوتاه و رفتن برای جاهای خوب خوب !!!

تو راه همدان منظره های بی نظیری توجهم رو جلب کرد ، کوهها و دشت های پر شده از برف که آفتاب هم از پشت کوه روی اونها افتاده بود و یه غروب زیبا و دل انگیز رو بوجود اورده بود ...

ساعت 7-8 شب بود که برای شما و نماز تو یه رستوران تو شهر همدان پیاده شدیم  ، جای خوبی بود و غذای خوبی هم داشت بعد از فکر کنم 45 دقیقه یک ساعت بالاخره حرکت کردیم برای رفتن به مرز ...

باز هم کوهها و دشت های زیبا ، آسمون سرمه ای با ستاره های درخشان تر از همیشه و ماه شب چهارده که حسابی تو سیاهی شب خودنمایی میکرد ...

در طول سفر خیلی هم بیکار نبودم ، کتابی که دخترخالم و همسرش به عنوان تو راهی بهم داده بود رو خوندم ، "تفسیر تاریخ سرخ " ، مقداری از مفاتیح و اعمال هر کدوم از حرم ها رو خوندم تا با ذهنی آماده وارد اون فضا بشم ...

دیگه کم کم چشمام سنگین شده بود ، خواب مهمون چشمام شد ...
ساعت حدوداً 4 بود که با صدای مسئول کاروان بیدار شدیم و پیاده شدیم ...

هوا کم کم داره سرد میشه ...

مشغول صحبت با چند تا از خانوما از کاروانها و شهرهای دیگه بودم که میون اونا چند تا خانوم با لهجه ی شیرین اصفهانی بودن ، حسابی یاد داداش ممد و سلطان بانو افتادم .. چقدر خوبه که همینجوری بچه ها جلو نظرم میان ... باید اسمهاشون رو بنویسم که کسی از قلم نیافته ولی بعضیا زرنگی کردن و خواستن تو جاهای خاصی به یادشون باشم ... مثل سورنا و داداش ممد که گفتن حرم حضرت ابالفضل ... مثل آقا سهیل که حرم حضرت علی (ع) و ایوان نجف و بین الحرمین رو گفتن ... مثل بزرگ که خواسته بودن به نیابت از همه تو حرم سیدالشهدا زیارت عاشورا بخونم ... مثل مریم گلی دوست سورن و خیلی های دیگه ...
ولی اگه خدا توفیق بده می خوام تو هر سه تا حرم به نیابت از همه زیارت عاشورا بخونم و اسم همه ی کسانی که التماس دعا داشتن رو بنویسم و تو ضریح بندازم ...


در طول مسیر حال غریب و عجیبی داشتم ، هنوز باورم نشده که این سفر قسمتم شده ، نمی دونم منِ کمترین لیاقتش رو دارم یا نه ؟! ... می دونم که ندارم ولی خب می دونم که لطف و بزرگواری اون بزرگواران بوده ...
دلم می خواد تا می تونم از این سفر بزرگ و ملکوتی استفاده کنم ...

خدای خوبم ...
خیلی بهمون لطف کردی که این سفر رو قسمتون کردی می دونم که قطعاً به خاطر مامان و بابایی و دعاهای اونا بود ، به خاطر 10-12 سال نماز شبای بابایی که حتی یک رکعتشم ترک نشد ، به خاطر 10-12 سال زیارت عاشورایی که بابایی حتی یک روزشم ترک نکرد ، به خاطر صفا و پاکی و خلوص نیت مامان ، به خاطر همه و همه ی اینا بود که این سفر قسمتون شد و این وسط منم زیرآبی رفتم و خودم جا کردم و طلبیده شدم ...
بابایی می گفت : شما و همه ی این جوونایی که تو کاروان هستین و تو این سن و سال طلبیده شدین اگه با معرفت قدم گذاشته باشین ، تضمین یه عمر زندگیتونه ...

خدا جونم ...
ازت می خوم که کمکمون کنی ، آره ، بابایی راست میگه ...
" تضمین یک عمر زندگیمونه " ...


خب دیگه نوشتن بسه که حسابی یخ کردم ...
میرم و دوباره می نویسم ...


                                       پس فعلاً ...

                                                                  شنبه 14/بهمن/85 – مرز مهران
                                                                      ساعت 7 دقیقه به 6 صبح
                                                     

  


* * * * * * * * * *

 در پناه خدا

 

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدریکشنبه 20 اسفند1385 ساعت0:1
مژده ... 
 

 

" هوالمحبوب "

 

مژده به همه ی دوستان  ...

سفرنامه ی نجف و کربلا به زودی در کلبه ی خانوم کوچولو ...

هر روز مهمون ما باشین تا خاطرات این سفر به یاد موندنی رو همراه شما مرور کنیم  ...

منتظرتون هستم  ...

وعده ی ما  هر روز در  کلبه ی خانوم کوچولو ...

 


 خالق عشق نگهدار شما

 


 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرپنجشنبه 17 اسفند1385 ساعت11:20