تبليغاتX
ღ کلبه ی خانوم کوچولو ღ
درس پانزدهم : عشق ... زمان ... 
 

 

" هوالمحبوب "

 

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند ...
خوشبختي ... پولداري ... عشق ... دانائي ... صبر ...غم ... ترس ... هر كدام به روش خويش مي زيستند ...

تا اينكه يك روز " دانائي " به همه گفت : هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد ...
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرشان كردند ...

همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد وهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره را ترك كردند ...
در اين ميان " عشق " هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و " وحشت " را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود ...
" عشق " به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد ... آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي " عشق " نماند ..!

قايقها رفتند و " عشق " تنها در جزيره ماند ... جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و " عشق "  در آب فرو رفته بود..!
او نمي ترسيد زيرا " ترس  "جزيره را ترك كرده بود ...
فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست ...
اما كسي به کمکش را نرسید .!!

در همان نزديكي قايق " ثروتمندي " را ديد و گفت : ثروتمندي عزيز به من كمك كن .!!
" ثروتمندي " گفت : متاسفم قايقم پر
از پول و نقره و طلاست و جائي براي تو نيست !!

" عشق " رو به " غرور " كرد وگفت : مرا نجات مي دهي؟!
" غرور " پاسخ داد: هرگز
! تو درآب ترشدی و مرا تر ميكني !!

" عشق " رو به " غم " كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده !
اما " غم " گفت : متاسفم ! دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم .!!

در اين حين " خوشگذراني وبيكاري " از كنار " عشق " گذشتند ولي " عشق " هرگز از آنها كمك نخواست ...

از دور " شهوت " را ديد و به او گفت : آيا به من كمك ميكني؟
" شهوت " پاسخ داد البته كه نه .!!!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري ... يادت
هست هميشه مرا تحقير مي كردي !! همه مي گفتند تو از من برتري ... از مرگت خوشحال خواهم شد .!!!

" عشق " كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كرد و گفت :
خدايا مرا نجات بده ...

ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد ...
" عشق " به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد ...
پس از به هوش آمدن خود را در قايق " دانائي " يافت ...
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود ... جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودند ..!

" عشق " برخواست به " دانائي " سلام كرد واز او تشكر كرد ...
" دانائي " پاسخ سلامش را داد وگفت :
من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم " شجاعت " هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد ..
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي .؟!
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست ... تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي ...

" عشق " تشكر كرد و گفت:
بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟

" دانائي " گفت كه او " زمان "  بود ...

" عشق " با تعجب گفت : " زمان " ؟!

" دانائي " لبخندي زد و پاسخ داد:
بله ... چون اين فقط " زمان " است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند ...

 


* * * * * * * * * *

 

پیوست 1 :
درسی دیگه از مدرسه ی عشق ...
یاد
اولین درس و اولین روز مدرسه ی عشقمون به خیر ...
مبصر کلاس و حضور و غیاب ...


پیوست 2 :
عبادت عشقی ست که به سادگی داده نمی شود ، فقط موقعی قابل حصول  است که به اوج تمامیت رسیده باشی ...

پیوست 3 :
باز هم شب آمد ...
همان پناه دهنده ی اشک ها و هق هق های من ...
اما ..
    با یاد تو ...
تمام شبهای من ، روز روشن است ...
                      و بدون تو و یادت ...
تما روزهای من ...
                  شب تار ...


* * * * * * * * * *

 در پناه حق

 

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرپنجشنبه 17 آبان1386 ساعت0:17
اندر احوالات این روزها ... 
 

 

" هوالمحبوب "

 

يا صاحب ننگ و نام مي بايد بود
يا شهره خاص و عام مي بايد بود
القصه كمال جهد مي بايد كرد 
در وادي خود تمام مي بايد بود..!
 
(وحشي بافقی)

 

سلام به نازنین دوستان کلبه ی خانوم کوچولو و مدرسه ی عشقمون ...
اینبار هم اومدم ...
ولی مثل همیشه قول به موندن نمیدم ...
تا جایی که بتونم هستم و اگر روزی بار سفر بستم دیگه راهی برای بازگشت نیست ...

مدتی اصلاً به کامپیوتر و نت دسترسی نداشتم ...

و الان هم که در خدمت شما هستم درگیر اسباب کشی هستیم و به خاطر همین مسأله متاسفانه کمرم آسیب دیده و کمی حاد شده و نشستن زیاد برام سخته ، ولی امیدوارم که بتونم در خدمت شما عزیزان باشم ....


* * * * * * * * * *


پیوست 1 :
طلب کن ، به تو عطا خواهد شد ...
            جستجو کن ، خواهی یافت ...
                            در را بزن ، به رویت گشوده خواهد شد ...

پیوست 2 :
شجاعت همیشه فریاد زدن نیست ...
گاهی ...
         صدای آرامی است که در انتهای روز می گوید :

" فردا دوباره تلاش خواهم کرد ... "

پیوست 3 :
دوستت دارم ...
         و پنهان کردن آسمان ، پشت میله های قفس ...
                                                                     آسان نیست ....


* * * * * * * * * *

 در پناه خدا

 

 


 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرشنبه 12 آبان1386 ساعت23:0