تبليغاتX
ღ کلبه ی خانوم کوچولو ღ
سفرنامه ( قسمت ششتم ) ... 

 


 " هوالمحبوب "


یا کاشِفَ الکَرب عَن وجهِ الحُسَین ، إکشِف کَربی بِحَقِ أخیکَ الحُسَین

السلام عَلَیکَ یا ابا عَبدالله
و عَلی الارواح ِ الَّتی حلَّت بِفنائِک

اَلسَلامُ عَلی الحُسَین
وَ عَلی عَلِّی بنِ الُحُسَین
وَ عَلی اَولادِ الحُسَین
وَ عَلی اَصحابِ
الحُسََین

فرا رسیدن ایام حزن و اندوه اهل بیت (ع ) و شیعیان حسینی ، تاسوعا و عاشورای حسینی را تسلیت عرض می کنم .

 

* * * * * * * * * *

تو این روزها که عجیب دلم هوایی کربلاست و با دیدن پخش زنده ها دیگه طاقتم و طاق میشه و از خود بی خود میشم ، با مرور خاطرات سفر پارسال عطش دیدارم بیشتر میشه ...

خیلی تو این یک سال با خودم کلنجار رفتم واسه نوشتن سفرنامه ی کربلا ولی نشد ...
نوشتن خاطرات از زبون پسرشجاع برام یه استارت شد و قرار گرفتن تو این روزها یه نیرو بهم داد ...
شروع کردم به نوشتن تا چه پیش اید ...

ادامه ی سفرنامه رو با هم مرور می کنیم به امید آنکه این سفر قسمت همه ی ارزومندان بشه و ما هم در کنار اونها باز طلبیده بشیم ...

* * * * * * * * * *

سلام ...
الآن ساعت یه ربع به 9 شب به وقت ایران  و 9:15 به وقت عراق هست ...
ما در کربلا هستیم ، در هتل ( اسمش رو یاد نگرفتم ) طبقه ی 4 اتاق 403 ، هرچقدر که تو نجف هتلمون شاهانه و عالی بود ، اینجا حسابی سرد و تاریک و کثیف هست ( سرمای اون موقع مثل سرمای این روزها بود که حسابی تا مغز استخوون آدم می لرزید و ما شبها فقط وسیله ی گرمایشی اونم به مدت 4-5 ساعت داشتیم و بقیه روز بدون هیچ وسیله ای بودیم ؛ چون گرمای اونجا از طریق انرژی برق تامین میشد و مثل ایران اینهمه نعمت نبود بالاجبار شبها موقع خواب موتورهای برق رو روشن میکردن تا گرم باشه ولی همون صدای موتور برق خواب رو از آدم می گرفت ) ولی بازم شکر همین که اینجا هستیم ...

امروز صبح فکر کنم ساعت 8 بود که برای آخرین بار رفتم حرم امیرالمومنین (ع ) ...
البته دیشب هم رفته بودم و کلی تو سکوت و آرامش شب کیف کردم ... حرم خلوت خلوت بود ، شاید از یه امامزاده هم خلوت تر ... شب حرم خیلی قشنگ و دلنشینه ولی همش غربته ...

امروز خیلی حالم بد شد ، روز آخر بود ، وقتی رفتیم حرم شاید 20 نفر هم تو حرم نبودن ، قشنگ ضریح رو بغل کردم و بوسیدم ، با آقام حرف زدم ، گریه کردم ، چه لذتی داشت ، مثل این می مونه که پدرت رو تو آغوشت بگیری و ببوسیش و تو آغوش مهربونش آرووم بگیری ...
بعد از خوندن دعاها و اعمال رفتیم برای نماز ظهر و عصر که تو صحن برگزار میشد ..

گریه امونم رو بریده بود ، چه حال قشنگی داشتم ، الان که یادش می افتم دوباره منقلب میشم ، آخرین وداع با اولین مظلوم عالم ، با پدر بزرگوار یه امت ...

با کلی دلتنگی از حرم اومدیم بیرون ...
بعد از ناهار حدود ساعت 2 راهی کربلا شدیم ...
تو مسیر بیشتر خواب بودم ... حالم خوش نبود ، می دونستم که باید الان شوق کربلا رو داشته باشم ولی دلتنگی نجف و یاد آوری اون لحظه های خوش حالم رو دگرگون میکرد ، می خواستم تو بیداری نباشم که حالم از اینکه هست بدتر بشه ...
هر لحظه که به کربلا نزدیکتر میشدیم ، حالم سنگین تر میشد ...
تا اینکه ساعت نزدیک 4 رسیدیم به کربلا ...
از اتوبوس پیاده شدیم و یه تیکه رو باید پیاده تا هتل می رفتیم ...
تو حال و هوای خودم بودم و سرم رو انداخته بودم پایین و می رفتم ، فضای سنگینی رو حس میکردم ، انگار اینجا برای من نیست ، غربت عجیبی همه جا پراکنده بود ...
تو حال خودم بودن که صدای گریه اهل کاروان اومد و با صدای بلند گفتن : حرم اقا ابالفضل ...

بی اختیار سرم رو بالا اوردم ، که یهو گنبد پاک و ملکوتی و غریب اقا ابالفضل جلوم ظاهر شد ...
اشکهام دیگه امون ندادن و سرازیر شدن ... سر جام خشک شدم ، باور نکردنی بود ... خستگی و خواب الودگی و دلتنگی هام از یادم رفته بودن ... چقدر غریب بود ، چقدر غریب ...
سرم رو خیلی عقب برده بودم ، آخه گنبد آقا خیلی بلنده و از همه ی گنبدها بلند تره و این نمادیه برای اینکه معلوم شه آقا ابالفضل چقدر رشید بودن ...

با گریه ، گنبد و بارگاه رو دنبال میکردم ، فاصله ی هتل تا حرم آقا ابالفضل 100-200 متر بود ...
بعد از مستقر شدن تو هتل ، کارهامون رو کردیم که بریم واسه زیارت ...

( اگه مفاتیح رو دیده باشین ، برای رفتن به حرم امام ها توصیه شده که غسل کنید و لباس پاکیزه بپوشید و خودتون رو معطر کنین ولی در مورد زیارت آقا امام حسین توصیه شده که با حالت ژولیده و بدون عطر و بو به زیارت برین )

راهی شدیم برای زیارت آقا ابالفضل ...
ورود به اون فضا برام سخت بود ، بعد از گذشتن از ایست های بازرسی وارد حرم شدیم ...
وای خدای من چه عظمتی داره این صحن و سرا ... چقدر غریب و دلتنگ کننده ست ، شروع می کنم به راه رفتن تو صحن ، دور تا دور حیاط رو می چرخم و قربون قد و بالا و عظمت آقا میرم ، سوز هوا شروع شده و حسابی می لرزونتم ولی این سرما رو دوست دارم تو گرمای حرم اقا ...

به یه قسمت می رسیم ، میگن اینجا آب فرات رو میدن  ....
داشتم آدمهایی که با التماس آب می گرفتن رو میدیدم که یه خانومی اومد کنارم ، ازم خواهش کرد تو بطریش آب بگیرم و بهش بدم ، گفتم چرا خودتون نمی گیرین ؟ گفت : من یه بار گرفتم ، دوباره نمیده ، مریض داریم آخه ، شما بگیر بعد به خودتم میدم ...
رفتم جلو و آب رو گرفتم ...
اول سر و صورتم و تسبیحم رو متبرک کردم و باقیش رو دادم به اون خانوم ( یه تسبیح با خودم برده بودم ، سوغاتی مکه بود ، اونو هرجا که رفتم متبرک کردم ، حالا این تسبیح برام یاد آوره لحظه لحظه ی سفر نجف و کربلاست )

تمام صحن و اطراف گنبد و گلدسته ها با چراغهای قرمز و پارچه های مشکی پوشیده شده بود ، دیدن این صحنه ها بیشتر از هرچیز دلمو آتیش میزد ...
همه جا انگار رنگ خون بود ، همه جا سیاه بود ...
بالاخره وارد حرم میشم ...
قربونت بشم اقای من ...
چرا انقدر ضریحت کوچیکه ؟! مگه نه اینکه تو انقدر رشید بودی ؟!
نمی تونم جلوتر برم ...
حرم اقا ابالفضل اذن دخول نداره ولی یه دعا داره که اون رو خوندم ...
هرچه سریعتر می خواستم دعام تموم شه ، دیگه بریده بودم ... دعا رو می خوندم و میرفتم جلو که دیگه خودم چسبیده به ضریح دیدم ..
گریه می کردم و ضریح رو می بوسیدم ...
وای آقا جونم تو چرا انقدر تنهایی ؟! چرا هیچکس پیشت نیست ؟! باورم نمیشه حرمت انقدر خلوت باشه ...

کم کم نزدیک اذان شد و صدای اذان رو شنیدم ...
نمی دونم چرا تو اون لحظه اینجوری بودم ، بعد اینهمه انتظار حالا که به آقا رسیدم خیلی راحت ازشون جدا شدم و اومدم بیرون ...
نماز مغرب و عشا رو تو صحن خوندیم ...
بعد از نماز از آقا اجازه گرفتیم و راهی بین الحرمین و حرم سیدالشهدا شدیم ...

سوز عجیبی می اومدم ...
تا از در اومدیم بیرون حرم اقا امام حسین رو جلوی چشمام دیدم ، دوباره اشکم سرازیر شد ...

هرچی از حرم اقا ابالفضل دور می شدیم و به حرم آقا امام حسین نزدیک ، سستی عجیبی تو پاهام حس میکردم ، راه رفتن برام سخت شده بود ...
گهگاه بر میگشتم به حرم ابالفضل نگاه می کردم و دوباره رو به اینور و حرم سیدالشهدا ...
یه دل شده بودم و دو تا دلبر ...

لحظه به لحظه رخوت پاهام بیشتر میشد ...
تو همون حس و حال یاد بچه ها افتاده بودم ، اونایی که گفته بودن تو بین الحرمین یادمون باش ...

به ایست بازرسی رسیدیم ...
وقتی وارد شدیم و جلوی در ورودی حرم امام حسین (ع) قرار گرفتیم پاهام سنگ شده بودن ، نمی تونستم تکونشون بدم ، با بغض و گریه مامان رو نگاه کردم ، گفتم : پاهام سنگ شده ، نمی تونم حرکت کنم ...
مامان نگاهم کرد و گفت : منم مثل تو ...
من جلوتر بودم و مامان با 2-3 قدم فاصله عقب تر از من ، همه از کنارمون رد میشدن و ما میخکوب شده بودیم ...
مامان گفت مفاتیح رو در بیار ، اذن دخول رو بخون ، زیارت عاشورا رو بخون ...
شروع کردم به خوندن ولی انگار نه انگار ، نه راه پس داشتم نه پیش ...
پاهام سنگ بودن ...
بعد از خوندن چند تا دعا حس کردم می تونم یه تکونی بخورم و آقا اجازه ی ورود دادن ...
از در عبور کردم ، رو پله ی اول ایستادم و باز هم همون حس ...
دیگه ضجه می زدم که آقا اجازه بدن ولی انگار هنوز وقتش نبود ... دعاهام رو ادامه دادم ، پام به پله ی دوم رسید ولی هنوز 3-4 تا پله مونده بود تا برسیم به داخل صحن ...
تو اون لحظه چند تا از آقایون کاروان رو دیدم ، اونا تا پله ی آخر رفتن!!

برگشتم رو به مامان و با همون حالت گفتم : الان وقتش نیست ، باید بریم و اماده تر بیایم ...
وقتی این حرف رو زدم پاهام یارای برگشتن بود ...
با دلی پر و بغضی تو گلو برگشتیم سمت هتل ...

امشب دوباره می خوام برم ، اول میرم پیش آقا ابالفضل التماس میکنم که وساطت کنن ، شاید برادرشون امام حسین بهم اجازه ورود بدن ...


                                                                                    پس فعلاً
                                                                سه شنبه 17/بهمن/85 – کربلا – هتل
                                                                    ساعت 9:15 شب به وقت ایران

 

* * * * * * * * * *

 * سفرنامه در کلبه ی خانوم کوچولو :

سفرنامه ( قسمت اول ) ...

سفرنامه ( قسمت دوم ) ...

سفرنامه ( قسمت سوم ) ...

سفرنامه ( قسمت چهارم ) ...

سفرنامه ( قسمت پنجم ) ...

 

* * * * * * * * * *

 التماس دعا

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرپنجشنبه 27 دی1386 ساعت13:49
بی تاب توام ... 
 

 

" هوالمحبوب "

 

 

دلم خیلی گرفته ...
محرم امسال با محرمهای سالهای پیش خیلی برام فرق می کنه ... غمی که تو دلمه با غم سالهای پیش بی نهایت فرق داره ...
بی اختیار بغض می کنم و بغضم میشه گریه ...
این چند روزه حسابی فکر و ذهن و دلم به هم ریخته ...
حسابی هوایی شدم ...
پارسال یه همچین روزایی دنبال کارای نجف و کربلا بودیم ...
دل تو دلمون نبود ...
همش خدا خدا میکردیم که کارمون جور شه ... و شد ...
اون سفر پاک و مقدس قسمتون شد ، طلبیده شدیم ...
دلم بازم می خواد ...
خاطراتمونو گفتیم هر چند نصفه ...
نمی دونم چرا نتونستم از کربلا چیزی بگم و خاطراتم خلاصه شد تو نجف ...
 آخ نجف ...
ایوان طلا ، ضریح آقا امیرالمومنین ، مسجد کوفه ، مسجد سهله ، خانه ی علی (ع) و مادرم فاطمه زهرا (س) ...
گریه امونمو بریده ...
حالا امسال غربت کربلا رو حس می کنم ...
سر نماز بی اختیار خودمو اونجا می بینم ...
یاد نماز مسجد کوفه ...
یاد نماز حرم امیرالمومنین ...
یاد نماز حرم آقام ابالفضل ...
یاد نماز حرم سیدالشهدا ...
یاد .....................

دستم توانایی نوشتن نداشت ، نتونستم کربلا رو به تصویر و به نوشته بیارم ...
اونایی که رفتن حال منو می فهمن ...
قرار بود دهه ی اول اونجا باشم ولی قسمتم نشد ...
 آخ کربلا ...

دارم با خودم کلنجار می رم که تو این روزایی که بغض و گریه یه لحظه هم رهام نمی کنه با یاد آوری اون روزا به خودم تسکین بدم ...
13 محرم پارسال ، نجف ، کربلا ...


نمی دونم  می تونم بنویسم یا نه ...

بیاین با هم مروری کنیم به خاطرات سفر پارسال ...

  

 * سفرنامه در کلبه ی خانوم کوچولو :

سفرنامه ( قسمتاول ) ...

سفرنامه ( قسمت دوم ) ...

سفرنامه ( قسمت سوم ) ...

سفرنامه ( قسمت چهارم ) ...

سفرنامه ( قسمت پنجم ) ...

 

* * * * * * * * * *


 التماس دعا


 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرچهارشنبه 19 دی1386 ساعت20:30
فیتیله ..! 

 

 


" هوالمحبوب "

 


1 )

خدایا ...
چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند ..
عظمت و ژرفای تو را نمی شناسم ..
فقط میدانم ..
.....
که معبود این دل خسته هستی ..
و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد ..!

(تی ال واسونی )


2 )

امروز ما هم به رده ی فیتیله ها رسیدیم   ...
اصلاً فکرشو نمی کردم که هوا انقدر خراب شه که کار به تعطیلی بکشه ...
شکر خدا تا اینجا 3 تا امتحان و به خوبی و خوشی پشت سر گذاشتم   و امروز امتحان چهارم بود که تهطیلات شد و کلی از خدا ممنون شدم  ، نه واسه فرار از امتحان ، برای اینکه درس سنگینی بود و من که هیچ وقت ترسی از امتحان ندارم از این امتحان می ترسیدم  و حالا وقت بیشتری دارم واسه مرور   ...
نکته ی جالب این بود : با اینکه اخبار اعلام کرده بود ولی بازم باورم نمیشد و میگفتم پس امتحانات چی ؟! که بالاخره رفتم سایت دانشگاه و دیدم ایول بابا ! زودتر از اخبار ، تو سایت زده که امتحانات لغو شده و تاریخ برگزاری مجدد اعلام میشه ، دیگه نفس راحتی کشیدم ...
برای من و همه ی دانشجوها دعا کنین که بتونیم به خوبی امتحانات رو پشت سر بذاریم ...

راستی ...
کسی نمیاد بریم برف بازی ؟؟؟!!!!  
 

3 )

مدارک لازم جهت وام دانشجویی :

اصل و کپی کارت دانشجویی
اصل و کپی کارت ملی
اصل و کپی شناسنامه
اصل تعهدنامه محضری ( ضامن باید کارمند دولت و یا کاسب با جواز کسب باشد )
کپی سند یا اجاره نامه منز وام گیرنده
کپی حکم کارگزینی یا جواز کسب کار

مبلغ وام :
کارشناسی : 150 هزار تومان !!!
کارشناسی ارشد : 750 هزار تومان !!! 

 

4 )

هی می خواد آدم چیزی نگه نمیشه ... هی می خوای جلوی این دهنو بگیره و حرف نزنه نمیشه  ...
آخه به توام میگن دانشجو ؟!؟!
خاک برسرت که این اسم رو تو گذاشتن   ...
خجالت نمی کشی واقعاً !!  
وسط دانشگاه جلوی یه مشت آدم زدی دماغ طرفو شکستی بازم دو قورتو نیمت باقیه ، از هیکل گندت خجالت نمی کشی ؟! وزنه هایی که زدی فقط واسه اینه که قیافت مثل گاو بشه و عقلت هم ......   باز صد رحمت به عقل گاو ..  
به خاطر یه صندلی و یه جای نشستن ببین چه بلایی سر پسرخاله طفلک ما اوردی ؟!  
دلم می خواد بهت بگم ...
بگم ...
بگم ...
گـــــــــــــــــــــــــــــــاو ...

 

5 )

حسابی خیابونا سرسره بازاره ...
خدا جونم منو ببخش ولی خب چیکار کنم خندم میگیره وقتی ماشینا رو می بینم که چطور حرکات موزون انجام میدن   ...
همه برف خوشگلی که خدا بهمون هدیه داده رو دیدن و من هم این چند روزه کلی عکس برای اینکه تو وب بذارم گرفتم ولی ترجیح میدم تو این روزای سرد و برفی یه دسته گل بهاری بهتون تقدیم کنم   ...

  

6 )

عشق چیست؟
کودکی گفتند عشق چیست؟ گفت:بازی.
به نوجوانی گفتند عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی.
به جوانی گفتند عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت.
به پیرمردی گفتند عشق چیست؟گفت: عمر
.. .
 به عاشقی گفتند عشق چیست؟
چیزی نگفت ! آهی کشید و سخت گریست ..!
... 
پرسيدم : عشق چيست ؟
گفت : آتش است !!
...
گفتم : مگر آن را ديده ای ؟
گفت : نــــه در آن سوخته ام !


* * * * * * * * * *

 در پناه خدا


 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدردوشنبه 17 دی1386 ساعت12:30
شکسته دل ... 
 

چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمی کنی
 خدای چاره ساز را چرا صدا نمی کنی

 به هر لب دعای تو فرشته بوسه می زند
 برای درد بی امان چرا دعا نمی کنی
 
به قطره قطره اشک تو خدا نظاره می کند
 به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی
 
سحر ز باغ ناله ها گل مراد می دمد
به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی
 
دل تو مانده در قفس جدا ز آشیان خود
 پرنده اسیر را چرا رها نمی کنی
 
ز اشک نقره فام خود به کیمیای نیمه شب
 مس سیاه قلب را چرا طلا نمی کنی

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرجمعه 14 دی1386 ساعت12:14
غدیر ... 
 


" هوالمحبوب "

 

صبح سعادت دمید 
        عید ولایت رسید
           فیض ازل یار شد
                  نوبت دولت رسید

 

 " مَن کُنت مَولاه فَهذا عَلی مَولاه "


در ازل مهر علی را به من آموخته اند
تا ابد نیز دلم دست به دامان علی است

 غدیر خم ؛ شهد شیرین ولایت بر دوستداران امیر المومنین و رسول اکرم (ص) ، گوارا باد .

http://ladywinter.blogfa.com/

 

 


بدان که روزی دو قسم است :
یکی آنکه تو آن را می جویی ، و دیگر آنکه او تو را می جوید ، و اگر تو به سوی آن نروی  خود به سوی تو خواهد آمد .
همانا سهم تو از دنیا آن اندازه خواهد بود که با آن سرای آخرت را اصلاح کنی ؛ اگر بر چیزی که از دست دادی ناراحت می شوی ، پس برای هرچیزی که به دست تو نرسیده نیز نگران باش.
با آنچه دیده یا ندیده ای ، برای آنچه که هنوز نیامده ، استدلال کن ، زیرا تحولات و امور زندگی همانند یکدیگرند ؛ از کسانی مباش که اندرز سودشان ندهد ، مگر با آزردن فراوان ! زیرا عاقل با اندرز و آداب پند گیرد ، و حیوانات با زدن !
دوست آن است که در نهان آیین دوستی را رعایت کن ،چه بسا دور که از نزدیک نزدیک تر است ، و چه بسا نزدیک که از دور دورتر است !

                   
                                                                   
     فرازی از نهج البلاغه


 

 

* * * * * * * * * *  

 


همیشه و هر سال با نزدیک شدن به عید غدیر حس و حال خاصی بهم دست میده ، حالی که تو هیچ عیدی اونو نتونستم تجربه ش کنم...
همه ، جور دیگه ای بهم نگاه می کنن ، حس غرور دارم ، دوست دارم با افتخار همه جا داد بزنم که من از نسل علی هستم ...  منم ، فرزند علی (ع) و فاطمه (ع) ... من فرزند پاکترین و بهترین و مقدس ترین آفریده های خدا هستم ...

بیشتر از هر وقت دیگه ای به سیادتم می نازم و خدا رو شکر میکنم که تو خانواده ای متولد شدم که نام مقدس و پاک سادات رو همراه داره ...
شاید هیچکس نتونه حسم رو بفهمه ...
همیشه به خودم می بالم ولی از طرفی یه ترس هیچ وقت منو رها نمی کنه ، که نکنه کاری کنم که اجدادم از من آزرده بشن ، نکنه کاری کنم که دل مادرم فاطمه زهرا به درد بیاد و هزار تا ترس ریز و درشت دیگه ..
ولی در کنار این ترس یه اطمینان قلبی هم دارم ، که مادرم ، فاطمه ی زهرا ؛ جد بزرگوارم آقا امام جواد ، امام جود و کرم ؛  پدربزرگم آقا علی بن موسی الرضا ( که بدجوری دلتنگشونم ) ، همیشه ی همیشه همیــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــــه هوامو دارن و تنهام نمی ذارن ..
اگه کسی دلمو برنجونه حواله ش می کنم به اونا ، اگه کسی همدلم باشه و دلم رو شاد کنه ، اجرشو از اونا میگیرم ...
اگه دل کسی رو برنجونم ، گوشمالیم میدن و اگه کاری کنم که باعث رضایتشون باشه ، حسابی تحویلم میگیرن ...

تمام موفقیت های زندگیم و زیباترین لحظه هایی رو که داشتم مدیون حضور سبز اجدادم بوده و بس ...

و حالا " غدیر " بهونه ای شد که شادی دلم و حس غرور و افتخارم رو فریاد بزنم ...
و با صدای بلند بگم :

خدا جونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ... ازت ممنونم که انقــــــــــــــدر دوستم داشتی ...

 
ایام اگرچه از حی " قدیر " است
زیبنده ترین روز خدا عید " غدیر " است

اینم عیدی مهمونای خوونه ی سادات  ...

 

 عیدی ...

عیدی ...


یا دوست بگوییم
                  و 
                     " علی " را بشناسم ...

 

 * * * * * * * * * *

عید غدیری که گذشت ...

* * * * * * * * * *

 در پناه خالق علی 

 

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرشنبه 8 دی1386 ساعت0:18
خدا ... 

 

 
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
               اما به قدر فهم تو کوچک می شود
                           و به قدر نیاز تو فرود می آید
                              و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
                                و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد
   به شرط پاکی دل
      به شرط طهارت روح
        به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
   و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
     و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
       و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
          و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ...

چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
 
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

 

                                                                                               " ملاصدرا "

 

* * * * * * * * * *

میلاد با سعادت امام علی النقی الهادی مبارک 

 

 

* * * * * * * * * *

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرسه شنبه 4 دی1386 ساعت15:46
هبوط در كوير ... 
 

 

اول آبي بود اين دل، آخر اما زرد شد

آفتابي بود، ابري شد، سياه و سرد شد

 

آفتابي بود، ابري شد، ولي باران نداشت

رعد و برقي زد ولي رگبار برگ زرد شد

 

صاف بود و ساده و شفاف، عين آينه

آه، اين آيينه كي غرق غبار و گرد شد؟

 

هر چه با مقصود خود نزديكتر مي شد، نشد

هر چه از هر چيز و هرناچيز دوري كرد، شد

 

درد اگر مرد است با دل راست رويارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

 

سر به زير و ساكت و بي دست و پا مي رفت دل

يك نظر روي تو را ديد و حواسش پرت شد

 

بر زمين افتاد چون اشكي ز چشم آسمان

ناگهان اين اتفاق افتاد: "زوجي فرد شد" *

 

بعد هم تبعيد و زندانِ ابد شد در كوير

عين مجنون از پي ليلي بيابانگرد شد

 

كودك دل شيطنت كرده است يك دم در ازل

تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد

 

 

* زوجي فرد شد: پس از هبوط از بهشت آسماني، آدم به صحراي سرزمين هند فرود آمد و حوا به جده، و آدم به جستجوي وي رفت. (ترجمه تاريخ طبري)

 

شادروان قیصر امين پور

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدریکشنبه 2 دی1386 ساعت21:11