" هوالمحبوب "
سلام ...
شروع کردن این سفرنامه برام سخته ، نمی دونم از کجا شروع کنم ، خدایا به امید تو ...
الان ساعت 5:23 صبح روز شنبه 14/بهمن ... جای جالبی نشستم ، ولی خواستم دیگه از فرصت استفاده کنیم ،الان روی یه بلوک سیمانی نشستم ... دقایقی پیش اتوبوسها نگه داشتن ، الان پشت مرز مهران هستیم و تا باز شدن مرز اینجا می مونیم ...
الان رو به روم یه صف طولانی برای رفتن به دستشویی
و آماده شدن برای نماز صبح هست ...
هوا یکمی سرده ولی خیلی تمیزه و از هوای آلوده ی تهران خبری نیست ...
مامان و بابایی تو نمازخونه رفتن و نشستن و من به خاطر اینکه تو ماشین یکمی اذیت شدم ترجبح دادم از هوای بیرون و قدم زدن تو این فضا استفاده کنم ...
دیشب دلهره و اضطراب کارها نمی ذاشت بتونم راحت بخوابم و فکر کنم سرجمع 4 ساعت هم نخوابیدم و بعد خوندن نماز صبح بود که دوباره خوابیم و ساعت 7 باز بیدار شدم و مشغول شدم به جمع اوری وسایلم ...
بالاخره لحظه ها گذشت و ساعت 12 خورده ای بود که مادرجان ( مادر مامان ) با راننده ی دایی اومدن دنبالمون و رفتیم دفتر زیارتی ( قبله ی دل ) ...
بعد از خوندن نماز و آماده کردن خودمونو و وسایل و گرفتن کارتهای مخصوصمون ، ساعت 1:30 بود که حرکت کردیم ...
اسپند رو دود کرده بودن و قرآن رو گرفته بودن و از زیرش رد شدیم ...
تو اتوبوس ردیف یکی مونده به آخر نشستیم ، منو بابایی پیش هم و مامان هم تنها برای اینکه جاش راحت باشه و به کمرش فشار نیاد ... و خدا رو شکر ته اتوبوس پایین تختِ استراحت راننده یه ردیف صندلی بود که مامان روی اون دراز کشیده بود و در تمام طول سفر بدون اینکه بهش فشار بیاد استراحت میکرد ...
از همون اول سفر خدا و حضرت علی (ع) و امام حسین (ع) و حضرت ابالفضل (ع) کمکمون کردن ...
نمی دونم چه ساعتی بود ولی میون راه نگه داشتن برای یه استراحت کوتاه و رفتن برای جاهای خوب خوب !!!
تو راه همدان منظره های بی نظیری توجهم رو جلب کرد ، کوهها و دشت های پر شده از برف که آفتاب هم از پشت کوه روی اونها افتاده بود و یه غروب زیبا و دل انگیز رو بوجود اورده بود ...
ساعت 7-8 شب بود که برای شما و نماز تو یه رستوران تو شهر همدان پیاده شدیم ، جای خوبی بود و غذای خوبی هم داشت بعد از فکر کنم 45 دقیقه یک ساعت بالاخره حرکت کردیم برای رفتن به مرز ...
باز هم کوهها و دشت های زیبا ، آسمون سرمه ای با ستاره های درخشان تر از همیشه و ماه شب چهارده که حسابی تو سیاهی شب خودنمایی میکرد ...
در طول سفر خیلی هم بیکار نبودم ، کتابی که دخترخالم و همسرش به عنوان تو راهی بهم داده بود رو خوندم ، "تفسیر تاریخ سرخ " ، مقداری از مفاتیح و اعمال هر کدوم از حرم ها رو خوندم تا با ذهنی آماده وارد اون فضا بشم ...
دیگه کم کم چشمام سنگین شده بود ، خواب مهمون چشمام شد ...
ساعت حدوداً 4 بود که با صدای مسئول کاروان بیدار شدیم و پیاده شدیم ...
هوا کم کم داره سرد میشه ...
مشغول صحبت با چند تا از خانوما از کاروانها و شهرهای دیگه بودم که میون اونا چند تا خانوم با لهجه ی شیرین اصفهانی بودن ، حسابی یاد داداش ممد و سلطان بانو افتادم .. چقدر خوبه که همینجوری بچه ها جلو نظرم میان ... باید اسمهاشون رو بنویسم که کسی از قلم نیافته ولی بعضیا زرنگی کردن و خواستن تو جاهای خاصی به یادشون باشم ... مثل سورنا و داداش ممد که گفتن حرم حضرت ابالفضل ... مثل آقا سهیل که حرم حضرت علی (ع) و ایوان نجف و بین الحرمین رو گفتن ... مثل بزرگ که خواسته بودن به نیابت از همه تو حرم سیدالشهدا زیارت عاشورا بخونم ... مثل مریم گلی دوست سورن و خیلی های دیگه ...
ولی اگه خدا توفیق بده می خوام تو هر سه تا حرم به نیابت از همه زیارت عاشورا بخونم و اسم همه ی کسانی که التماس دعا داشتن رو بنویسم و تو ضریح بندازم ...
در طول مسیر حال غریب و عجیبی داشتم ، هنوز باورم نشده که این سفر قسمتم شده ، نمی دونم منِ کمترین لیاقتش رو دارم یا نه ؟! ... می دونم که ندارم ولی خب می دونم که لطف و بزرگواری اون بزرگواران بوده ...
دلم می خواد تا می تونم از این سفر بزرگ و ملکوتی استفاده کنم ...
خدای خوبم ...
خیلی بهمون لطف کردی که این سفر رو قسمتون کردی می دونم که قطعاً به خاطر مامان و بابایی و دعاهای اونا بود ، به خاطر 10-12 سال نماز شبای بابایی که حتی یک رکعتشم ترک نشد ، به خاطر 10-12 سال زیارت عاشورایی که بابایی حتی یک روزشم ترک نکرد ، به خاطر صفا و پاکی و خلوص نیت مامان ، به خاطر همه و همه ی اینا بود که این سفر قسمتون شد و این وسط منم زیرآبی رفتم و خودم جا کردم و طلبیده شدم ...
بابایی می گفت : شما و همه ی این جوونایی که تو کاروان هستین و تو این سن و سال طلبیده شدین اگه با معرفت قدم گذاشته باشین ، تضمین یه عمر زندگیتونه ...
خدا جونم ...
ازت می خوم که کمکمون کنی ، آره ، بابایی راست میگه ...
" تضمین یک عمر زندگیمونه " ...
خب دیگه نوشتن بسه که حسابی یخ کردم ...
میرم و دوباره می نویسم ...
پس فعلاً ...
شنبه 14/بهمن/85 – مرز مهران
ساعت 7 دقیقه به 6 صبح
* * * * * * * * * *
در پناه خدا ![]()


