" هوالمحبوب "
سلام ...
الان ساعت 5:30 بعد از ظهر به وقت ایران ... و در حالا حاضر تو لابی هتل نشستیم ... ساعت روی دیوار ساعت 5 بعدازظهر رو به وقت عراق نشون میده ...
از ساعت 6:30 صبح توی صف اتوبوسها برای عبور از مرز بودیم ، نمی دونم چه ساعتی کارمون انجام شد چون در طول مسیر خواب بودم و ساعت 9 اینا بود که پیاده شدیم و رفتیم برای بازررسی گذرنامه هامون و رفتن به سرزمین عراق ...
وقتی که کارهای قانونی انجام شد با کاروان جمع شدیم برای رفتن به طرف دیگه ی مرز ...
با فاصله ی یه دیوار نیم متری و یه در کوچیک که با عبور از اون دیگه تو ایران نبودیم ... تا اینجا به لطف خدا همه چی خوب پیش رفته بود ...
پامو که از اون در گذاشتم بیرون غربت عجیبی تمام وجودم رو گرفت ... با فاصله ی یه در دیگه تو کشورم نبودم ...
خدایا مگه میشه اینور در انقدر قشنگی و پاکی و اونور در انقدر زشتی و پلیدی !!! ...
کثیفی و نا مرتب بودن دور و بر یه طرف و چهره ی سربازهای خشن و وحشی عراقی که با تفنگ هاشون مدام دور برت می پلکن ... مدام با صداهای نکرشون فریاد می زنن ...
خدا جونم حالم داره بد میشه ، سمت چپم پرچم قشنگ کشورم رو می بینم و سمت راستم پرچم کشور عراق که روش نوشته شده " الله اکبر " ... ولی برای این بی ناموسا همه چی اکبر هست الی الله ...
تمام مدت کنار مامان ایستاده بودم و یه لحظه ازش فاصله نمی گرفتم ، صف زنونه و مردونه رو جدا کرده بودن و اول زنها رو می فرستادن برای بازرسی و بعد مردها ...
همش بر میگشتم عقب و بابایی رو نگاه میکردم ، با دیدنش آرامش می گرفتم ... مدام ذکر میگفتم ، ترس عجیبی همه وجودم رو گرفته بود ...
با همون زبون عراقی بهمون گفتن که حرکت کنیم ، یکی از چمدون ها رو به کمک مامان حرکت دادیم ...
وای خدای من می خواد چمدونها رو بگرده ؛ با اون دست های کثیفش ...
چمدون رو می ذارم روی میز و مدام دارم " وَ جَعَلنا .... " می خونم ...
بیشتر از اینکه به چمدون نگاه کنه داره چشم منو در میاره ، خدا جونم راحتم کن از شر نگاه های پلیدش ، هرچی چادرم رو بیشتر رو صورتم میکشم بیشتر تیز میشه تو صورتم ...
آخیش ... به خیر گذشت ... فقط زیپ چمدون رو باز کرد و بست ... خدا جونم ممنونم ازت ...
پشت سرم رو نگاه میکنم ... بابایی و بقیه هم دارن میان ، دیگه خیالم راحت شد ...
با مامان رفتیم برای گذر نامه هامون ، اینجا هم باید تایید بشه و مهر بخوره ...
بالاخره ساعت 11 خورده ای بود که سوار اتوبوسهای عراقی شدیم ...
خدایا ... اینجا همه چی تفاوت از زمین تا آسمونه ... قربوون مملکت خودم ...
ساعت 1:30 – 2 بود که برای نهار و نماز توقف کردیم ... اول نماز خوندیم و بعد نهار رو توی اتوبوس با مخلفات کامل خوردیم ...
بیشتر راه رو خواب بودم ... وقتی بیرون رو می دیدم غصه م میشد ... چه غربتی داره این شهر ، همه جا پر از خاک و کثیفی ، همه جا خونه های خراب و آدمای بی حال و زار ،یه جای سالم تو شهر نمونده ...
بیچاره مردم این شهر ...
در طول مسیر ایست های بازررسی متعدد حسابی خستم کرده ولی همه ی این سختی ها میارزه به دیدن امیرالمومنین ...
الهی بگردم واسه غربت این شهر ... واسه غربت آقام ... یعنی حرم و گنبد و بارگاه آقا و ولی من اینجاست ؟! ...
تو همین فکر و خیالا بود که با صدای بابایی به خودم اومد ...
- بابایی : (( با حالت گریه )) خانوم کوچولو ... اونجا رو نگاه کن ... ببین ...
= من : (( تو حال خودم بودم )) کجا ؟! ... چی ؟! ...
- بابایی : نگاه کن ... حرم آقاست ...
= من : (( هنوز تو هپروتم ، به سمت چپم نگاه میکنم ...
واااااااااای خداااااااایااااااااا ...
باورم نمیشه ...
این گنبد آقا امیرالمونینه ؟! ... من دارم می بینم ؟! ... نکنه خوابم ؟! ... ))
بابایی اینجا چیه ؟! ... ما الان کجاییم ؟! ... من چی دارم می بینم ؟! ...
- بابایی : (( با گریه سعی می کنه جوابم رو بده )) ... بابایی گنبد حصرت علی (ع) ... نگاه کن ... هواست هست؟! ...
= من : (( هنوز باورم نشده ... مات و مبهوت نگاه می کنم ... یهو بغضم ترکید ... ))
حالا دیگه باورم شده که من ، خانوم کوچولو ، الان تو نجفم ، مقابل گنبد امیرالمومنین ...
فقط دلم می خواد نگاش کنم ...
خدا جونم چرا انقدر غریبه ...
چرا انقدر گرد و خاک روشه ...
دلم داره پر میکشه که برم ، برم تو صحن و سراش نفس بکشم ، ریه هامو پر کنم از عطر اون فضا ...
اتوبوس یهو نگه میداره ...
رسیدیم هتل ...
وای خداجونم ازت ممنونم ...
هتلمون دقیقاً رو به روی حرمه ... شاید 100 قدمی فاصله داشته باشیم ...
وسایلمونو می بریم داخل لابی هتل ...
به بابایی میگم بیا بریم بیرون دوباره یه سلامی بدیم به آقا ...
با هم اومدیم بیرون ...
منو بابایی دیگه فراموش کردیم که کسی هست ... هر دو فقط داریم گریه میکنیم ...
خدا جونم ... بابایی چه اشکی میریزه ... با صدای بلند داره سلام میده و منم به دنبالش ...
دستش رو میگیرم ... بهم آرامش میده ... باعث میشه باور کنم که بیدارم ... بیدار بیدار ...
همینطور به گنبد زل زدم ...
خلاصه دیگه دل میکنیم ...
هنوزم تو هپروتم ... حال خودمو نمی فهمم ... نمی فهمم دور و برم چی میگذره ...
....
الان اومدبم تو اتاقمون مستقر شدیم ... اتاق 218 در مجمع زمزم السیاحی ....
اتاق سه تخته با امکانات نسبتاً مناسب ، رفتار کارکنان و مسئول هتل که تا اینجا خوب بود ...
فعلاً
شنبه 14/بهمن/85 – نجف – هتل
ساعت 6 بعدازظهر به وقت ایران
----------
سلام ...
الان ساعت یه ربع به 12 به وقت ایران و 11:15 به وقته عراقه ... یکشنبه 15/بهمن ...
الان تو حرم حضرت علی (ع) نشستم ، تقریباً از ساعت 9 به وقت عراق اینجا هستم ...
دارم ریه هامو پر می کنم از عطر این فضای ملکوتی ..
سمت راستم ضریح پاک و مقدس حضرت علی (ع) هست ...
چقدر غربت داره اینجا ، ضریح پاکی که نسبت به ضریح های دیگه بزرگتره ، به خاطر اینکه حضرت آدم و حضرت نوح هم اینجا هستن ...
چراغهای قرمز داخل ضریح ، پارچه های مشکی اطراف ضریح و گرد و غباری که روی همه ی چراغها و اطراف حرم هست ، غربت این فضا رو بیشتر میکنه ...
یه ساعت پیش مشغول خوندن نماز حضرت امیرالمومنین بودم که بوی عطر عجیبی فضا رو پر کرد ... عطری که بوی اون آدمو مست میکرد ... با خودم گفتم یعنی میشه این بوی عطر آقا باشه ؟ که دارن از کنار ما رد میشن و دستی به سرمون میکشن ... نمی دونم ... خدا کنه که اینجوری باشه ...
نمی دونم چرا کمتر اشک مهمون چشمام میشه ، آخه قلب و دلم انقدر آرامش داره که فراموش می کنم که چی می خوام و چرا اومدم اینجا ... فقط دلم میخواد نفس بکشم ... نفس ...
دیشب برای اولین بار بود که پام به این صحن و سرا رسید ...
بعد از اینکه تو اتاق مستقر شدیم فهمیدیم که حرم تا ساعت 8 شب فقط بازه ، گویا حکومت نظامی بود و از ساعت 8 شب تا 8 صبح اجازه ی تردد نداشتیم ...
با سرعت رفتیم غسل زیارت کردیم و با مامان و بابایی رفتیم سمت حرم ... 1 – 1:30 ساعت بیشتر وقت نداشتیم تا ساعت 8 ...
از هتل اومدیم بیرون ...
تاچشمم به گنبد افتاد پاهام سست شد ... به زور قدم بر می داشتم ... چشمام پر از اشک بود و به سختی گنبد رو می دیدیم ... شاید از یه مورچه هم آرووم تر قدم بر می داشتم ... صدای گریه ی مامان و بابایی رو هم می شنیدم ...
- بابایی : خانوم کوچولو ، بابایی ، تندتر بیا ... نمی رسیما ...
= من : بابایی نمی تونم ... پاهام خشک شده ... نمی تونم ...
بابایی اودمد سمت من ، دستم رو گرفت ... گفت :
- بابایی : دستت رو بده به من ، با هم میریم ...
دستام یخ کرده بود ... از شدت فشار اون لحظه و ناباوری که داشتم احساس میکردم نفسم داره بند میاد ...
= من : بابایی من نمی تونم ... بیا برگردیم ...
- بابایی : خانوم کوچولو بیا ... منم باهاتم ... باور کن که ما اومدیم ... ببین گنبد حضرت علی جلومونه ... بیا بابایی ...
بابایی دستمو گرفته بود و همپای من شده بود ...
خدایا ...
دارم می میرم از هول و اضطراب ... نمی دونم اسم این حال رو چی میشه گذاشت ... دارم سکته می کنم ... مقابل من الان گنبد امیرالمومنینه ؟! ... ولی و وصی و جانشین پیامبر (ص) ...
همچنان دستای بابایی رو تو دستم فشار میدم ... می خوام باورم شه که بیدارم ... این یه خواب نیست ... نـــــــــــــــه ... من بیدارم ... بیدار بیدار ...
رسیدیم به نزدیک در ورودی برای بازرسی ...
دستم از بابایی جدا میشه ...
- بابایی : خانوم کوچولو التماس دعا ... خانومی ( مامان ) التماس دعا ... دیر نکنین ... ساعت 8 منتظرتونم ...
= من : (( مات و مبهوت بابایی و مامان رو نگاه میکنم ... ))
وارد صحن شدیم ...
دلم گرفت ...
خدایا چرا انقدر اینجا تاریکه ... چه غمی داره ، چه غربتی ... پارچه های سیاه همه ی صحن رو پوشونده ...
سرمو میگیرم بالا ...
گنبد رو می بینم ... دوباره بغضم می ترکه ...
- مامان : خانومی بیا اول تو صحن بشینیم و اجازه بگیریم و بعد بریم ...
= من : (( حرفهای مامان رو می شنوم ولی هیچی نمی فهمم ... ))
مامان دستم رو گرفت و برد یه سمت دیگه ... رفت و رو فرشهایی که تو صحن پهن بود نشست ...
= من : مامان ... من می رم تو ... طاقت ندارم ... تو هروقت خواستی بیا ... من نمی تونم اینجا وایسم ...
(( مثل بچه ای بودم که برای رسیدن به خواستش پافشاری میکنه و بی منطق شده ... ))
- مامان : باشه ، پس می بینمت ... التماس دعا ...
مفاتیحم رو در آوردم تا همزمان با ورودم دعاها رو شروع کنم ...
خدایا ... یا امیرالمومنین ...
جمله ها و دعاها و کلمه ها از جلوی چشمم رد میشن ولی نه می تونم بخونم و نه می فهمم ...
انگار در یه آن بی سواد شدم ... هیچ کلمه ای رو نمی تونم بخونم ...
مفاتیحم رو بستم ...
آقاجونم ...
ازم قبول کن ... اجازه میدین من بیام ؟! ...
قلب و دلم آرووم شد ...
آقا جونم ... ممنون که اجازه دادین ...
با پای راست وارد شدم ...
آرووم آرووم ..
جلو ... جلو ... جلو ... جلوتر ...
سمت چپم غلغله ست ...
سرم رو میارم بالا ...
خداااااااااااااااااااااااااااا...
آره ...
این منم مقابل ضریح امیرالمومنین ....
خوابم ؟! .... نــــــــــه ... بیدار بیدارم ... چرا اشکم نمیاد ... حالا باید چی کار کنم ؟! ... چی بگم ؟! ... چه دعایی بخونم ... نمی تونم حرف بزنم ... خدایا ... کمکم کن ...
باز چشمم افتاد به مفاتیحم ... نــــــه ... بازم نمی تونم بخونم ...
این اشک لعنتی چرا نمیاد ؟! ... مگه چشمات آرزوی دیدن نداشت ؟! ... مگه دلت واسه اینجا پر نمی کشید ؟! ... پس چرا خشک شده چشمام ... خدااااااااااااا ...
یا علـــــــــــــــــــــــــی ...
بغضم ترکید ...
خدا جونم ممنون ...
داشتم خفه میشدم ...
ضریح تو چشمم تار شده ... دیگه گریه امونم رو بریده ... ول کن که کسی هست دورت که تو رو می بینه ... اینجا فقط تویی و خدا و حضرت علی ....
پامو میذارم داخل حرم و از در رو به روی ضریح وارد میشم ... بازم با پای راست ...
با همون حالت میرم جلو ... جلو ... جلوتر ...
چقدر اینجا خلوته ...
پاهام بی اختیار میرن جلو ...
دستم رو بی اختیار می برم جلو ...
هیچ کارم ارادی نیست ...
خدااااااااااا ...
دستم خورد به ضریح ... آره ... نکنه خوابم ؟! ... من ضریح امیرالمومنین رو دارم حس میکنم ؟! ... لمس می کنم ؟! ...
بغض ترکیده شدم تبدیل میشه به فریاد ...
یاعلـــــــــــــــــــی ... یاعلـــــــــــــــــــی ... یاعلـــــــــــــــــــی ... یاعلـــــــــــــــــــی ... یاعلـــــــــــــــــــی ...
ضریح رو بغل می گیریم و فقط گریه و فریاد " یاعلـــــــــــــــــــی " ...
نمی دونم چقدر طول کشید تا به خودم اومدم ...
حالا دیگه آرووم شدم ... باورم شده که تو نجف ... حرم حضرت علی (ع) هستم ...
آرووم آرووم ... عقب عقب میام ... لبخند رضایت رو لبامه ... دلم آروومه ... قلبم آروومه ... نفس می کشم ... نفس ...
مفاتیحم رو باز کردم ... وقتم کمه ... به زیارتهای مطلقه نمی رسم ... باشه فردا می خونم ...
دعای عالیة المضامین ... چه دعایی بهتر از این ... اولین دعایی که می خونم ... همه رو توش دعا میکنم ...
زیارت عاشورا ... قول داده بودم که به نیابت از همه بخونم ...
دعای " امین الله " ... باورت میشه خانوم کوچولو ؟! ... چقدر واسه کارا و نیت های مختلفت چهله ی امین الله نذر کردی و جواب گرفتی ... حالا داری تو حرم اقا می خونی ...
با صدای مامان به خودم میام ... چشمام خیس از اشک ...
- مامان : خانومی التماس دعا ...
با دیدن مامان آرووم شدم ، اون دوباره بهم ثابت کرد که بیدارم ...
پاهام خسته شده ... می شینم و دوباره شروع می کنم به خوندن ... مست این حال و هوای ملکوتی و پاک ...
صدای خدّام حرم حاکی از اینه که وقت تمومه ... ساعت رو نگاه میکنم ... یه ربع به 8 ...
یهو به خودم اومدم ...
- من : مامان من اصلاً نماز نخوندم ... انقدر تو حال خودم بودم که هیچی نفهمیدم ...
= مامان : سریع دو رکعت بخون ... من پشتت می ایستم و نمی ذارم کاری بهت داشته باشن ...
سریع دو رکعت نماز زیارت خوندم ...
دل کندن از اینجا سخته ...
آقا جونم ... دارم می رم ... اجازه میدین که فردا دوباره بیام ؟! ...
همراه جمعیت گریه کنان از حرم بیرون میریم ...
از حرم اومدیم بیرون ... دلم گرفت ...
بازم شهر مرده و خراب و سربازای عراقی و سگ های ولگرد اطراف حرم ...
بابایی رو پیدا نکردیم ...
چشممون به دو تا از آقایون هم کاروانیمون افتاد ... ازشون خواستیم که با هم بریم که خطری برامون نباشه ...
نزدیک هتل بابایی رو دیدیم ...
ادامه دارد ...
(( نوشته ای این روز طولانی بود و ادامه اش رو فردا می نویسم ))
" یا علی "
یکشنبه 15/بهمن/85 – نجف – حرم حضرت علی (ع)
ساعت 12:15 به وقت ایران
* * * * * * * * * *
پیوست :
سفرنامه در کلبه ی خانوم کوچولو :
* * * * * * * * * *
در پناه خدا ![]()


