" هوالمحبوب "
سلام ...
الان ساعت 4:05 بعدازظهر به وقت ایران هست ...
الان دراز کشیدم ... آخه حسابی روز پرکاری داشتیم و حسابی خسته شدم ولی همه ی خستگی هاشو به جون می خرم ...
صبح ساعت 8 راه افتادیم برای رفتن به " کوفه " ...
.....
رسیدیم به کوفه ...
جایی که خانه ی حضرت علی و حضرت زهرا بود ... مسجد کوفه محل عبادت و شهادت حضرت علی ...
قبر میثم تمار و هانی عروة و خدیجه کبری ..
فضای غریبی بود ... یه بیابون برهوت که حضور آدما اونو شلوغش کرده بود ...
حرکتمون رو شروع کردیم و پیاده برای زیارت قبر میثم تمار رفتیم و خوندن نماز و یه دعای کوچولو ...
بعد از اون گفتن که میریم برای دیدن خانه ی حضرت علی و حضرت فاطمه ... مسیر طولانی رو باید طی میکردیم ... تمام تنم می لرزید ، حال خودم رو نمی فهمیدم ... تو بهت و حیرت این مکان مقدس و فضای اطراف بودم ...
در طول مسیر مداح کاروانمون که صداش رو اصلاً دوست نداشتم روضه خونی میکرد ولی کمتر بهش توجه میکردم ... غرق تو حال خودم بودم ...
یهو به خودم اومدم و دیدم که میگن می خوایم وارد خونه ی حضرت علی و فاطمه زهرا بشیم ...
تمام تنم می لرزید ... هیچی از دور و برم رو نمی فهمیدم ...
وارد محوطه ی اطراف خونه شدیم ...
یه در قهوه ای روشن بزرگ ... سعی می کردم توی خونه رو نگاه نکنم ...
مداح دوباره شروع کرد به خوندن ...
روی یکی از دیوار ها دیدم چند تا تابلو زدن که زیارت امین الله و چند دعای دیگه هست ...
برای آرامش قلب و روحم شروع کردم به خوندن اونا ...
داخل خونه دیگه خلوت شده بود و به کاروان ما اجازه ی ورود دادن ...
قلبم بیشتر از هر وقت دیگه ای تپش داره ...
کفش هام رو در اوردم و سرم رو انداختم پایین و با پای راستم وارد شدم ... دستم رو به در کشیدم ... سرم رو اوردم بالا ...
خدایا باورم نمیشه ... اینه خونه ی بزرگ و وصی و جانشین پیامبر ... اینه خونه ی دختر رسول الله ... یه خونه ی کوچیک که معلومه اون زمانها سقف خونه هم با شاخ و برگ درخت خرما پوشیده می شده ...
سمت راستم علامت زده بود محل غسل حضرت علی ... یه نگاهی انداختم ... یه راهرو بود که نمی شد چیزی رو دید ...
دو قدم جلوتر یه تو رفتگی بود که محل عبادت خانوم فاطمه بود و دقیقاً مقابل اون و قرینه اش یه تو رفتگی دیگه ... و با فاصله ی یک قدم یه راهروی دیگه که به سمت چاه حضرت علی ما رو هدایت می کرد و مقابلش اتاق حضرت امام حسن (ع) و امام حسین(ع) این فضای ورودی رو که با قدم هام شمردم ... شاید 10 قدم در 10 قدم بود ...
بعد خوندن چند تا نماز 2 رکعتی برای خودم و به نیابت دیگران بود وارد راهرویی شدم که به طرف چاهی که امیرالمومنین از اون آب می کشیدن بود ...
یه راهروی نسبتاً طولانی و باریک و با سقفی نسبتاً بلند ...
با مامان و بابایی تو سقف ایستاده بودم چون عرض راهرو جوری بود که دو نفر اگه بخوان کنار هم باشن سختشون بود ...
بابایی بهم میگفت : تصور کن که اینجا که ما ایستادیم چه کسانی رفت و آمد داشتن و جای پای چه بزرگانیه... یه لحظه پام رو نگاه کردم و شرمنده شدم که این پاها الان دارن کجا قدم میذارن ...
همینجور تو حال و هوای خودم بودم که با سر و صدا به خودم اومدم ... دیدم مقابل چاه ایستادم ...
بابایی تکونم داد و صدام کرد ... فهمیده بود که تو این حال و هوا نیستم ... یه لیوان آب از چاه حضرت علی ...
آب رو به سرو صورتم زدم ... تسبیحی که همه جا تبرکش کرده بود رو هم متبرک کردم ... آب رو بو میکردم ... بوی خاصی نداشت ولی بهشتی بودنش رو میشد حس کرد ...
به سختی از راهرو اودیم بیرون و رفتیم به طرف محل غسل دادن حضرت علی ...
باز هم یه راهرو که به یه اتاق کوچیک ختم میشد ...
وارد اتاق شدیم ...
خدا جونم ... اینجا کجاست ؟! ... یه سکوی بزرگ که اطراف سکو نام امام حسن ، امام حسین و حضرت زینب نوشته شده و جای حضور اونا رو مشخص کرده ...
الان که دام می نویسم ذهنم و دستام بی حس شدن ... بدون اینکه کسی حرفی بزنه و روضه ای بخونه فقط زار زار گریه می کردم ...
آقا جونم یعنی بدن مبارک شما رو اینجا غسل دادن ... یعنی من الان جای خانوم زینب ایستادم ؟! ...
به حدی گریه می کردم که یکی از خادم های اونجا اومد جلو و حالم رو پرسید ... سعی کردم خودم رو حفظ کنم ... چادرم رو کشیدم رو صورتم که دیگه راحت باشم ... پاهام سست شده بود همونجا رو زانوهام افتادم زمین ... سرم رو رو محل غسل گذاشتم و فقط گریه می کردم ...
دیگه وقتمون تموم شده بود ... باید جامون رو به بقیه می دادیم ...
از اتاق و راهرو اومدم بیرون و به طرف اتاق حضرت امام حسن و امام حسین رفتم ...
یه اتاق کوچل و باریک ... اونجا حتی جا برای نماز خوندن هم نبود و فقط یه زیارتی کردم و اودم بیرون ...
از خانه ی امیرالمومنین و ام ابیها اومدیم بیرون و حرکت کردیم به طرف مسجد کوفه ...
کم کم به مسجد رسیدیم ...
وارد محوطه که شدیم یکی از عرب ها رهبر کاروان میشه تا ما اعمال رو درست و با گفته ی اون به جا بیاریم ...
خوندن نماز در مقام حضرت ابراهیم ... حضرت خضر ... دکة القضا ... بیت الطشت ... محل ساختن کشتی نوح ... دکة المعراج ... مقام حضرت آدم ... ستون توبه ... مقام جبرییل ... مقام حضرت زین العابدین ... مقام حضرت نوح ...
خلاصه که نمازها و دعا ها رو شروع کردیم ...
دیگه مشغول بودیم ...
تو مقام زین العابدین نماز مربوطه رو خوندیم و دیگه نزدیگ اذان ظهر بود .. گفتن برین تو مسجد تا نماز رو بخونیم و بعد بقیه ی اعمال رو انجام بدیم ...
وارد مسجد شدیم ...
باور کردنی نبود برام ولی انگار اینجا رو دیده بودم ... برام تداعی کننده ی مسجد النبی بود ... تا حالا نرفتم ولی عکسش رو زیاد دیده بودم ... آرووم آرووم جلو می رفتم تا رسیدیم به محراب عبادت امیرالمومنین...
بازم پاهام سست شده بودن ... باور نمی کردم که اینجام ... دارم جایی قدم میذارم که حضرت علی (ع) نماز خوندن و تو این محل ابن ملجم ( لعنة الله علیه ) با شمشیر زهر آلودش به فرق سر مبارک اقا زده ...
با مامان حرکت کردیم ... به محل محراب رسیدیم ... زیارت کردیم و باز هم گریه و ناباوری ...
اومدیم نشستیم و آماده شدیم برای خوندن نماز ظهر و عصر ...
مسجد کوفه یکی از 4 مکانی ( زیر بقعه حرم امام حسین (ع) – زیر بقعه حرم حضرت علی (ع) – مسجدالحرام – مسجد کوفه ) که خوندن نماز کامل در اون واجبه ... حتی ما که مسافر هم بودیم باید نماز رو کامل می خوندیم ...
نماز ظهر رو به جماعت خوندیم ...
در بین دو نماز مداح یکی از کاروانها ذکر مصیبتی برای حضرت علی (ع) و امام حسین (ع) خوند ...
خدایا شنیدن این حرفها اونم تو این مکان ... تمام تنم میلرزه ... روحم داره درد میکشه ... فریاد همه به آسمون بود ...
این مداح کی بود که اینجوری همه رو از خود بی خود کرد ...
بعد اینکه همه کمی به خودشون اومدن ... نماز عصر اقامه شد ...
بعد از خوندن نماز رفتیم واسه اعمالی که هنوز انجام نداده بودیم و بعد از اون هم به زیارت قبر کمیل و هانی عروة رفتیم ...
دیگه خسته و البته ناراحت به سمت اتوبوس هامون رفتیم برای برگشت به هتل ...
دوباره از مقابل خونه ی حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) گذشتیم ...
خب فعلاً یکمی استراحت می کنم که بعد برای نماز مغرب و عشا بریم حرم ...
" یاعلی "
دوشنبه 15/بهمن/85 – نجف – هتل
ساعت 4:32 بعدازظهر به وقت ایران
* * * * * * * * * *
پیوست :
سفرنامه در کلبه ی خانوم کوچولو :
* * * * * * * * * *
در پناه خدا ![]()


