تبليغاتX
ღ کلبه ی خانوم کوچولو ღ
سفرنامه ( قسمت ششتم ) ... 

 


 " هوالمحبوب "


یا کاشِفَ الکَرب عَن وجهِ الحُسَین ، إکشِف کَربی بِحَقِ أخیکَ الحُسَین

السلام عَلَیکَ یا ابا عَبدالله
و عَلی الارواح ِ الَّتی حلَّت بِفنائِک

اَلسَلامُ عَلی الحُسَین
وَ عَلی عَلِّی بنِ الُحُسَین
وَ عَلی اَولادِ الحُسَین
وَ عَلی اَصحابِ
الحُسََین

فرا رسیدن ایام حزن و اندوه اهل بیت (ع ) و شیعیان حسینی ، تاسوعا و عاشورای حسینی را تسلیت عرض می کنم .

 

* * * * * * * * * *

تو این روزها که عجیب دلم هوایی کربلاست و با دیدن پخش زنده ها دیگه طاقتم و طاق میشه و از خود بی خود میشم ، با مرور خاطرات سفر پارسال عطش دیدارم بیشتر میشه ...

خیلی تو این یک سال با خودم کلنجار رفتم واسه نوشتن سفرنامه ی کربلا ولی نشد ...
نوشتن خاطرات از زبون پسرشجاع برام یه استارت شد و قرار گرفتن تو این روزها یه نیرو بهم داد ...
شروع کردم به نوشتن تا چه پیش اید ...

ادامه ی سفرنامه رو با هم مرور می کنیم به امید آنکه این سفر قسمت همه ی ارزومندان بشه و ما هم در کنار اونها باز طلبیده بشیم ...

* * * * * * * * * *

سلام ...
الآن ساعت یه ربع به 9 شب به وقت ایران  و 9:15 به وقت عراق هست ...
ما در کربلا هستیم ، در هتل ( اسمش رو یاد نگرفتم ) طبقه ی 4 اتاق 403 ، هرچقدر که تو نجف هتلمون شاهانه و عالی بود ، اینجا حسابی سرد و تاریک و کثیف هست ( سرمای اون موقع مثل سرمای این روزها بود که حسابی تا مغز استخوون آدم می لرزید و ما شبها فقط وسیله ی گرمایشی اونم به مدت 4-5 ساعت داشتیم و بقیه روز بدون هیچ وسیله ای بودیم ؛ چون گرمای اونجا از طریق انرژی برق تامین میشد و مثل ایران اینهمه نعمت نبود بالاجبار شبها موقع خواب موتورهای برق رو روشن میکردن تا گرم باشه ولی همون صدای موتور برق خواب رو از آدم می گرفت ) ولی بازم شکر همین که اینجا هستیم ...

امروز صبح فکر کنم ساعت 8 بود که برای آخرین بار رفتم حرم امیرالمومنین (ع ) ...
البته دیشب هم رفته بودم و کلی تو سکوت و آرامش شب کیف کردم ... حرم خلوت خلوت بود ، شاید از یه امامزاده هم خلوت تر ... شب حرم خیلی قشنگ و دلنشینه ولی همش غربته ...

امروز خیلی حالم بد شد ، روز آخر بود ، وقتی رفتیم حرم شاید 20 نفر هم تو حرم نبودن ، قشنگ ضریح رو بغل کردم و بوسیدم ، با آقام حرف زدم ، گریه کردم ، چه لذتی داشت ، مثل این می مونه که پدرت رو تو آغوشت بگیری و ببوسیش و تو آغوش مهربونش آرووم بگیری ...
بعد از خوندن دعاها و اعمال رفتیم برای نماز ظهر و عصر که تو صحن برگزار میشد ..

گریه امونم رو بریده بود ، چه حال قشنگی داشتم ، الان که یادش می افتم دوباره منقلب میشم ، آخرین وداع با اولین مظلوم عالم ، با پدر بزرگوار یه امت ...

با کلی دلتنگی از حرم اومدیم بیرون ...
بعد از ناهار حدود ساعت 2 راهی کربلا شدیم ...
تو مسیر بیشتر خواب بودم ... حالم خوش نبود ، می دونستم که باید الان شوق کربلا رو داشته باشم ولی دلتنگی نجف و یاد آوری اون لحظه های خوش حالم رو دگرگون میکرد ، می خواستم تو بیداری نباشم که حالم از اینکه هست بدتر بشه ...
هر لحظه که به کربلا نزدیکتر میشدیم ، حالم سنگین تر میشد ...
تا اینکه ساعت نزدیک 4 رسیدیم به کربلا ...
از اتوبوس پیاده شدیم و یه تیکه رو باید پیاده تا هتل می رفتیم ...
تو حال و هوای خودم بودم و سرم رو انداخته بودم پایین و می رفتم ، فضای سنگینی رو حس میکردم ، انگار اینجا برای من نیست ، غربت عجیبی همه جا پراکنده بود ...
تو حال خودم بودن که صدای گریه اهل کاروان اومد و با صدای بلند گفتن : حرم اقا ابالفضل ...

بی اختیار سرم رو بالا اوردم ، که یهو گنبد پاک و ملکوتی و غریب اقا ابالفضل جلوم ظاهر شد ...
اشکهام دیگه امون ندادن و سرازیر شدن ... سر جام خشک شدم ، باور نکردنی بود ... خستگی و خواب الودگی و دلتنگی هام از یادم رفته بودن ... چقدر غریب بود ، چقدر غریب ...
سرم رو خیلی عقب برده بودم ، آخه گنبد آقا خیلی بلنده و از همه ی گنبدها بلند تره و این نمادیه برای اینکه معلوم شه آقا ابالفضل چقدر رشید بودن ...

با گریه ، گنبد و بارگاه رو دنبال میکردم ، فاصله ی هتل تا حرم آقا ابالفضل 100-200 متر بود ...
بعد از مستقر شدن تو هتل ، کارهامون رو کردیم که بریم واسه زیارت ...

( اگه مفاتیح رو دیده باشین ، برای رفتن به حرم امام ها توصیه شده که غسل کنید و لباس پاکیزه بپوشید و خودتون رو معطر کنین ولی در مورد زیارت آقا امام حسین توصیه شده که با حالت ژولیده و بدون عطر و بو به زیارت برین )

راهی شدیم برای زیارت آقا ابالفضل ...
ورود به اون فضا برام سخت بود ، بعد از گذشتن از ایست های بازرسی وارد حرم شدیم ...
وای خدای من چه عظمتی داره این صحن و سرا ... چقدر غریب و دلتنگ کننده ست ، شروع می کنم به راه رفتن تو صحن ، دور تا دور حیاط رو می چرخم و قربون قد و بالا و عظمت آقا میرم ، سوز هوا شروع شده و حسابی می لرزونتم ولی این سرما رو دوست دارم تو گرمای حرم اقا ...

به یه قسمت می رسیم ، میگن اینجا آب فرات رو میدن  ....
داشتم آدمهایی که با التماس آب می گرفتن رو میدیدم که یه خانومی اومد کنارم ، ازم خواهش کرد تو بطریش آب بگیرم و بهش بدم ، گفتم چرا خودتون نمی گیرین ؟ گفت : من یه بار گرفتم ، دوباره نمیده ، مریض داریم آخه ، شما بگیر بعد به خودتم میدم ...
رفتم جلو و آب رو گرفتم ...
اول سر و صورتم و تسبیحم رو متبرک کردم و باقیش رو دادم به اون خانوم ( یه تسبیح با خودم برده بودم ، سوغاتی مکه بود ، اونو هرجا که رفتم متبرک کردم ، حالا این تسبیح برام یاد آوره لحظه لحظه ی سفر نجف و کربلاست )

تمام صحن و اطراف گنبد و گلدسته ها با چراغهای قرمز و پارچه های مشکی پوشیده شده بود ، دیدن این صحنه ها بیشتر از هرچیز دلمو آتیش میزد ...
همه جا انگار رنگ خون بود ، همه جا سیاه بود ...
بالاخره وارد حرم میشم ...
قربونت بشم اقای من ...
چرا انقدر ضریحت کوچیکه ؟! مگه نه اینکه تو انقدر رشید بودی ؟!
نمی تونم جلوتر برم ...
حرم اقا ابالفضل اذن دخول نداره ولی یه دعا داره که اون رو خوندم ...
هرچه سریعتر می خواستم دعام تموم شه ، دیگه بریده بودم ... دعا رو می خوندم و میرفتم جلو که دیگه خودم چسبیده به ضریح دیدم ..
گریه می کردم و ضریح رو می بوسیدم ...
وای آقا جونم تو چرا انقدر تنهایی ؟! چرا هیچکس پیشت نیست ؟! باورم نمیشه حرمت انقدر خلوت باشه ...

کم کم نزدیک اذان شد و صدای اذان رو شنیدم ...
نمی دونم چرا تو اون لحظه اینجوری بودم ، بعد اینهمه انتظار حالا که به آقا رسیدم خیلی راحت ازشون جدا شدم و اومدم بیرون ...
نماز مغرب و عشا رو تو صحن خوندیم ...
بعد از نماز از آقا اجازه گرفتیم و راهی بین الحرمین و حرم سیدالشهدا شدیم ...

سوز عجیبی می اومدم ...
تا از در اومدیم بیرون حرم اقا امام حسین رو جلوی چشمام دیدم ، دوباره اشکم سرازیر شد ...

هرچی از حرم اقا ابالفضل دور می شدیم و به حرم آقا امام حسین نزدیک ، سستی عجیبی تو پاهام حس میکردم ، راه رفتن برام سخت شده بود ...
گهگاه بر میگشتم به حرم ابالفضل نگاه می کردم و دوباره رو به اینور و حرم سیدالشهدا ...
یه دل شده بودم و دو تا دلبر ...

لحظه به لحظه رخوت پاهام بیشتر میشد ...
تو همون حس و حال یاد بچه ها افتاده بودم ، اونایی که گفته بودن تو بین الحرمین یادمون باش ...

به ایست بازرسی رسیدیم ...
وقتی وارد شدیم و جلوی در ورودی حرم امام حسین (ع) قرار گرفتیم پاهام سنگ شده بودن ، نمی تونستم تکونشون بدم ، با بغض و گریه مامان رو نگاه کردم ، گفتم : پاهام سنگ شده ، نمی تونم حرکت کنم ...
مامان نگاهم کرد و گفت : منم مثل تو ...
من جلوتر بودم و مامان با 2-3 قدم فاصله عقب تر از من ، همه از کنارمون رد میشدن و ما میخکوب شده بودیم ...
مامان گفت مفاتیح رو در بیار ، اذن دخول رو بخون ، زیارت عاشورا رو بخون ...
شروع کردم به خوندن ولی انگار نه انگار ، نه راه پس داشتم نه پیش ...
پاهام سنگ بودن ...
بعد از خوندن چند تا دعا حس کردم می تونم یه تکونی بخورم و آقا اجازه ی ورود دادن ...
از در عبور کردم ، رو پله ی اول ایستادم و باز هم همون حس ...
دیگه ضجه می زدم که آقا اجازه بدن ولی انگار هنوز وقتش نبود ... دعاهام رو ادامه دادم ، پام به پله ی دوم رسید ولی هنوز 3-4 تا پله مونده بود تا برسیم به داخل صحن ...
تو اون لحظه چند تا از آقایون کاروان رو دیدم ، اونا تا پله ی آخر رفتن!!

برگشتم رو به مامان و با همون حالت گفتم : الان وقتش نیست ، باید بریم و اماده تر بیایم ...
وقتی این حرف رو زدم پاهام یارای برگشتن بود ...
با دلی پر و بغضی تو گلو برگشتیم سمت هتل ...

امشب دوباره می خوام برم ، اول میرم پیش آقا ابالفضل التماس میکنم که وساطت کنن ، شاید برادرشون امام حسین بهم اجازه ورود بدن ...


                                                                                    پس فعلاً
                                                                سه شنبه 17/بهمن/85 – کربلا – هتل
                                                                    ساعت 9:15 شب به وقت ایران

 

* * * * * * * * * *

 * سفرنامه در کلبه ی خانوم کوچولو :

سفرنامه ( قسمت اول ) ...

سفرنامه ( قسمت دوم ) ...

سفرنامه ( قسمت سوم ) ...

سفرنامه ( قسمت چهارم ) ...

سفرنامه ( قسمت پنجم ) ...

 

* * * * * * * * * *

 التماس دعا

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرپنجشنبه 27 دی1386 ساعت13:49